خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها
خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها

خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها

یادداشت روزانه

سینال‌اف

امروز برای اولین بار به خودم آمپول زدم :ایموجی زورِ بازو:

پی‌نوشت: تفاوت هزینه‌ی داروها با و بدون بیمه‌ی تامین اجتماعی چیزی حدود ۱۶ میلیون تومن شد. ۱۶ تومن از ۲۰ تومن! اونم در حالی که حداقل حقوق چیزی حدود ۱۳-۱۴ تومنه. اولین بار بود که بیمه‌ی تأمین اجتماعی درخشید :)

به کودکی که هنوز زاده نشده (1)

خیلی دیوونه‌ای که بهمون ملحق نمی‌شی! جات حسابی پیشمون خالیه... با وجود جنگ! علی‌رغم اندوه!

دوستان قبل از میلاد مسیح

از جذابیت‌های من همین بس که در حالی که برای کمک به بهداشت روانم مدت‌هاست به گروه دوستانم سر نمی‌زنم... گوشی محمد دائم دستمه و گروه‌ دوستان ماقبل تاریخ‌ش (دوران دبیرستان) رو چک می‌کنم و از عقاید شاه‌الهی شون حرص می‌خورم :/

لعنت به حاکمیتی که منتقدین محجوب‌ش رو سرکوب کرد و اینها رو به جون‌مون انداخت :|

دکتر بازی رئالیستیک

۱. یکبار که برادرم به خاطر سرماخوردگی نرفته بود مدرسه، مامانم از زن‌داییم خواهش کرد براش گواهی پزشکی بنویسه. فرداش که برادرم گواهی رو برده بود مدرسه معلم بهش گفته بود: «امیر جان... زائیده بودی!؟» :))

۲. پسرداییم که کوچک بود با مامانش می‌رفت مطب. یک روز که خونه‌ی مادربزرگم بود به مامانم گفت: «عمه بیا دکتر بازی!». قرار بر این شد که مامانم مریض باشه و پسردایی دکتر. مامان در زد و وارد مطب شد و نشست و گفت گلوش درد می‌کنه. بچه‌ی فسقلی به مامان توصیه کرد روزی ده دقیقه تو لگن بتادین بشینه. بعد هم از پشت میزش بلند شد و لوله‌ی جارو برقی رو برداشت و اومد سراغ مامانم و گفت پاهاتو باز کن ببینم و... می‌خواست سونوگرافی‌ش کنه که طبیعتاً بازی در همون لحظه خاتمه یافت و زن‌داییم هم دیگه بچه رو مطب نبرد :))

تخمِ سزار

شام سالاد و تخم‌مرغ پخته داشتیم. دیدم محمد داره تخم‌مرغ‌ش رو خالی می‌خوره. پیشنهاد کردم با سالاد قاطی‌ش کنه که بشه «سالاد سزار»! پیشنهادم رو رد کرد و یادآوری کرد سالاد سزار حاوی تکه‌های مرغه و گفت اینی که تو می‌گی می‌شه: «سالاد تخمِ سزار»!

پناهجوهای ایرانی

ترکیه پیشنهاد ایجاد یک منطقه‌ی حائل مرزی (داخل خاک ایران!) برای اسکان پناهجوهای ایرانی رو داده.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی برسه که عبارت «پناهجوهای ایرانی» رو از رسانه‌ها بشنوم.

چطور کسانی که با استبدادشون ایران رو به این روز رسوندن، از خجالت نمی‌میرند!؟

کجان کسانی که استدلال می‌کردن ایران سوریه نمی‌شه!؟ که می‌گفتن «فقط این آخوندا برن، بعدش دیگه مهم نیست». کجان کسانی که پاسپورت دوم به‌دست جوونای مردم رو فرستادن جلوی گلوله‌ی حکومتِ مستبد و حالا هم دارن برای حمله‌ی اجنبی به این خاک لحظه‌شماری می‌کنند!؟

لعنت به تمام مسببین این روز! روزی که برای اولین بار «پناهجوهای ایرانی» تیتر اخبار شدن.

لگوی بزرگسال

دو ماهی بود که از شیرِ آب آشپزخونه به اندازه‌ی اشک چشم آب می‌اومد. اول گذاشتمش پای افت فشارِ آبِ تهران. بعدتر به پمپ آب همسایه نسبتش دادم و در نهایت بهانه‌ای شد برای مصرف مسئولانه‌تر آب و بهش عادت کردم.

دیروز ولی محمد طغیان کرد و گفت باید درستش کنیم.

سَرِ شیرِ آشپزخونه یه تنظیم‌کننده هست که می‌شه روی حالت آب‌پاشی یا جریان معمولی قرارش داد. با این تصور که ایراد از تنظیم‌کننده است، تعویض‌ش کردیم. ایرادِ اصلی البته از علمِ شیر بود :)

امروز حیف‌م اومد تنظیم‌کننده‌ی نیم‌دار رو بندازم دور. دوست داشتم داخلش رو ببینم. محمد بازش کرد. با تعویض یه واشر نو می‌شد، افسوس که در جریان جراحی، یکی از اندام‌های اصلی بیمار از بین رفت :) جالب اینکه یه جنس هفتاد تومنی، نزدیک ۱۵ قطعه داشت. به نظرم هزینه‌ی ساختِ قالب و تولید هر قطعه به علاوه‌ی هزینه‌های آبکاری و مونتاژ احتمالاً بیشتر از ۱۰۰ تومن هست. بیچاره تولیدکننده‌!

فرآیند جراحی و فضولی درباره‌ی تنظیم‌گر شیرِ آب انقدر برام جالب بود که یاد لگو بازی‌های بچگی افتادم. شاید اگر به چالش‌های زندگی به چشم لگوی بزرگسالان نگاه کنم، دست و پنجه نرم کردن باهاشون، جالب‌تر از این هم بشه :)

پی‌نوشت: این روزها مثل عقاب دنبال پیدا کردن یه محصول پلاستیکی سودآورم و از هر ایده‌ای استقبال می‌کنم.

فیلم اکتشاف (The Discovery)

فیلم به عکس‌العمل انسان‌ها به یک اکتشاف درباره‌ی زندگی پس از مرگ می‌پردازه.

یک موضوع درخشان با پرداخت ضعیف! :|

امیدوار بودم ذهنم با ایده‌ای چنان جدید از زندگی پس از مرگ روبه‌رو بشه که تا مدت‌ها ازش خلاصی نداشته باشه. در اوج ناامیدی ولی  نویسنده در ده دقیقه‌ی پایانی دست به دامن شکلی از تناسخ شد و با دشواری یک پایان‌بندی برای اثرش جور کرد.

پی‌نوشت.۱: کاش نولان نویسنده و کارگردان این فیلم بود... حیف :|

پی‌نوشت.۲: لینک نسخه دوبله شده فیلم اکتشاف در فیلیمو:  https://www.filimo.com/m/ha8mj

پی‌نوشت.۳: فعلاً تنها اثر درخشانی که برای من رنگ‌مایه‌ای از تناسخ داره، کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» از سلینجره.

خرمالو

اواخر آذرماه مامان جون به خاطر انسداد روده راهی بیمارستان شد و در جواب این سوالِ کادر درمان که ازش می‌پرسیدن: «چند تا خرمالو خوردین؟»، می‌گفت: «خیلی حساب‌کتاب نداره... یه روز دوتا، یه روز سه تا!».

عاشق تک‌تک کروموزوم‌هاییم که از مامان‌جون به ارث برده‌ام :)

سوغات شمال

کلوچه‌های شمال رو فراموش کنید و دفعه‌ی بعد که به شمالِ البرز سفر کردین «دستکش ظرفشویی» بخرین!

دستکشی که آبان‌ماه از کلاردشت خریدیم، بدون ساییدگی و سوراخ هنوز داره کار می‌کنه!

املاکی

به هر دینی که در جهنم‌ش یک قسمت مخصوص «املاکی ها» داشته باشه، ایمان میارم!


پی‌نوشت: باعث خجالته ولی چند روز پیش که با یه آقایی دعوام شد بهش گفتم «برررو املاکی»!