-
بیحوصله
دوشنبه 9 شهریور 1405 21:39
بعضی روزا... مثل امروز، حوصله زندگی کردن ندارم. نیمه مرده دراز میکشم و زندگی کردن آدمای تو اینترنتو تماشا میکنم.
-
عقابِ مادر
شنبه 7 شهریور 1405 20:34
دیشب خواب دیدم پدرم یک باغ دارد و خانوادهاش را به آنجا دعوت کرده. عمویم جوجه عقابی را که لانهاش آن اطراف بوده برای خودش برمیدارد. عقاب مادر برای پیدا کردن جوجهی گمشده با دو جوجهی دیگرش میآید پشت در باغ و من و همسرم را هنگام ورود اذیت میکند به این امید که او را به جوجهی گمشدهاش برسانیم. بابا که رابطهی خوبی با...
-
قبلش باید یه شوت محکم زده باشی!
چهارشنبه 4 شهریور 1405 15:43
بر خلاف انتظارم گیاهان حرم امام حسین(ع) سرحالترین گیاهان دنیا نبودن. احتمالاً چون در فضای بستهی حرم نور کافی دریافت نمیکردن. احوال گلدونهای حرم نشونهای شد از اینکه زیارت بدون تلاش کافی در مسیر درست، راه به جایی نمیبره. دعا کمک میکنه شانس(برکت) همراه اعمالمون بشه و به کمک دعا گاهی اون توپی که به تیرک دروازه...
-
آب
دوشنبه 2 شهریور 1405 22:01
وجود آبنماها و آبخوریهای متعدد در مسیرهای منتهی به حرمهای امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) ناراحتکننده بود. اینکه آرامگاه انسانهایی که در تشنگی شهید شدن به نوعی با آب تزئین شده جداً غمانگیزه.
-
در مسیر برگشت
جمعه 30 مرداد 1405 14:18
اینکه از ترس کم اومدن جای چمدون مجبوری لباس چرکها رو هم با دقت تا کنی و حتی مرتبتر از قبل بچینیشون، خودش یه جور فحش ناموسیه.
-
حَمدِ شفا
پنجشنبه 29 مرداد 1405 00:26
هر بار برای کسی «حَمدِ شفا» میخونم، اشتباهاً یه سوره توحید و صلوات هم ضمیمه میکنم و بدین ترتیب «فاتحه»ی طرف خونده میشه.
-
زمینِ غمگینِ عراق
چهارشنبه 28 مرداد 1405 01:12
از برادرم گفته بودم!؟ همونی که برای تعمیر خشتکش چرخخیاطی خریده بود. یک ماه اومده پیشمون و حدس بزنین چه کرده!؟ حملهدار شده و «سَفَرنَدوست»ترین خواهر دنیا رو راه انداخته و آورده نجف! از ظاهر خیابونها و حتی حرم دلم گرفت. انگار جنگ در عراق همه چیزو بلعیده و بعد هم نفرین کرده. کسانیکه «تنکیو بیبی» گفتن چی تو ذهنشون...
-
شکوه همسرداری
پنجشنبه 22 مرداد 1405 20:59
تنها اقدامی که این روزها در راستای وظایف همسریم انجام میدم اینه که برای تمام پیامهای کانال محمدجان (حتی pdfهای ارسالی) قلب میگذارم. مشکل اینه که یسری دانشجوی خیرهسر هم در واکنش به تمام پیامهای کانال قلب میگذارن... دخترای پرررروی وزززّه! :))
-
وقتی از بلاگ حرف میزنیم، از چه حرف میزنیم!؟
سهشنبه 20 مرداد 1405 01:48
با یه دختر بامزه تو مترو همصحبت شدم و چون از مدل بینیام تعریف کرد، نتونستم باهاش دوست نشم. ا سم اونم زهرا بود، فارغالتحصیل فیزیک و شاغل. از هر دری صحبت کردیم و شماره همدیگه رو گرفتیم. بهش گفتم آدرس وبلاگم رو برات میفرستم. با تعجب پرسید: «آدرس چی رو!؟» فکر کردم صدام رو نشنیده و کمی بلندتر گفتم: «وبلاگ!» متعجب...
-
«جیب خالی، پُز عالی» یا #آیفون_قسطی
سهشنبه 20 مرداد 1405 01:40
چرا به جای پُز دادن با دهک اقتصادیمون، باید ازش دلخور باشیم!؟ اون هم در جامعهای که مردم برای بهتر نشون دادن وضعیت اقتصادیشون، حاضرن متحمل سختی بسیار بشن! نکنه این اِبراز دلخوری، وسیلهای هوشمندانه برای نمایش این برتری اقتصادی مَجازیه!؟ منکه از کمتر شدن دهک اقتصادیمون غصه میخوردم. غمی شبیه به غم اون بچهای که پول...
-
شما وضو دارین؟
پنجشنبه 15 مرداد 1405 20:56
محمد جان عادت بدی پیدا کرده و اون اینکه هر وقت مهمون ازش جانماز میخواد، میپرسه: «وضو دارین؟» عزیزم فرض کن مهمون گوزیده و برای رد گم کردن میخواد نماز بخونه. چرا رسواش میکنی!؟
-
فارغ از گرفتاریهای انسانها
پنجشنبه 15 مرداد 1405 18:29
ماهواره داره راز بقا نشون میده. سه پرنده نر دارن جلوی یک پرنده ماده تکچرخ میزنن و برای بدست آوردنش از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند. مامان با دلخوری نگاهشون میکنه و میگه: «اینام که فقط فکر جفتگیریاند، نمیدونن ما اینجا چقدر گرفتاریم!» عکس مربوط به جفتگیری تیبا و سمند (فارغ از گرفتاریهای ما) در جریان حملهی هوایی...
-
مادرِ پرستوها
شنبه 10 مرداد 1405 23:01
مامان حال شنوایی گوش چپم رو میپرسه. میگم نمیدونم و توضیح میدم: «کَری مثل بیشعوری میمونه. بدون اینکه خودت متوجهش باشی، دیگران بابتش عذاب میکشن!» :)) ولی چطور ممکنه کسی که خودش دردهای مختلف داره، به فکر شـنـواییِ گـوشِ چــپِ بچهش باشه!؟ دوستت دارم مامان
-
آپدیتِ اپیزودِ دزدی
شنبه 10 مرداد 1405 01:32
دیروز متوجه شدم دزدا تمام روسریهای پلوخوریم رو هم با خودشون بردن. روسریهای زیبای ابریشمی و ساتنم رو :( از این تریبون استفاده میکنم و از خدا میخوام: «دزدای خونهمون افسردگی بگیرن و از گِره زدن همون روسریها به هم برای خودشون طناب دار بسازن!»
-
صافکاری بدون رنگ
چهارشنبه 7 مرداد 1405 14:20
یه محور فرضی دورتادورم وجود داره به اسم خطِ مینیژوپ . این بخش از من دائم به دیوار، میز، کابینت و هر مانع دیگری که بتونه در مسیرش پیدا کنه، برخورد میکنه و در تمام طول سال کبوده! از آخرین کبودیم روی این محور، یه چاله به اندازهی یه فندق باقی مونده. چیزی شبیه قُر شدگی بدنهی ماشین. قُر شدگیم رو به محمد نشون می دم و...
-
امیر، ملکیادس خانهی ما
دوشنبه 5 مرداد 1405 19:36
خِشتَکِ برادرم امیر پاره شده. و اون چکار کرده؟ پارگی رو با نخ و سوزن ندوخته، از خانمش درخواست کمک نکرده، شلوار رو قیچیقیچی و تبدیل به دستمال گردگیری نکرده و یا اون رو دور ننداخته! برادرم به جای تمام این کارها یک چرخخیاطی خریده! تمام آخر هفته را صرف خواندن دفترچهی آلمانی دستگاه کرده و خشتکش را خودش تعمیر کرده!...
-
خوش به حال بچهای که پدرش تو باشی
یکشنبه 4 مرداد 1405 15:48
محمد میگه شاید بهتره سرپرستی یه بچه ۴-۳ ساله رو قبول کنیم. با غصه ادامه میده که حتی اگر همین امروز هم بچهدار بشیم فاصله سنی اون بچه با پدرش ۴۲ سال خواهد بود. میگم من دلم میخواد صورت تو رو در اون بچه ببینم و تازه بچههایی که پدر و مادر مسن دارن خوشبختترن! و رابطه اتیکوس و جینلوئیز رو یادش میاندازم. زنِ همسایه...
-
زنان، این رزمندگان زندگی روزمره (۲)
جمعه 2 مرداد 1405 22:09
امروز کابینتی پر از کیسههای نایلونی را مرتب کردم. کیسههای آسیب دیده (سوراخ و پاره) را دور انداختم. کیسههای باقیمانده را به سه دستهی کیسههای بزرگ (مناسب زباله خشک)، کیسههای کوچک (مناسب زباله تر) و کیسههای بسیار تمیز (مناسب نان و مواد غذایی) تقسیم کردم. کیسههای زباله را دور انگشت سبابهام پیچاندم و سرش را از...
-
چه خبر از کشوی ادویهها
جمعه 2 مرداد 1405 03:08
کشوی ادویهها خالی شده. یک لیست کامل از ادویههای مورد نیاز تهیه کردم. هجده مورد شدند: ۱) شوید خشک، ۲) نعنا خشک، ۳) برگ آویشن ، ۴) ترخون خشک، ۵) گلپر، ۶) رزماری، ۷) تخم گشنیز، ۸) سیاهدانه، ۹) زیره سیاه، ۱۰) زیره سبز ، ۱۱) فلفل سیاه ، ۱۲) پاپریکا، ۱۳) سماق، ۱۴) پودر سیر، ۱۵) دارچین، ۱۶) میخک، ۱۷) هل ، ۱۸) گل سرخ . برگ...
-
موش تو سوراخ نمیرفت، جارو به دُمبش میبست (۱)
پنجشنبه 1 مرداد 1405 03:42
جاروبرقی رو سوزوندم. متأسفانه! کیسهاش پُر شده بود و متوجهش نشده بودم. و چون سوزوندنش کافی نبود، تصمیم گرفتم خودم تعمیرش کنم! مراحل اولیهی تعمیرات خوب پیش رفت. باز کردن تمام پینها و پیچها و بیرون ریختن اعضاء و جوارح جارو با موفقیت انجام شد. منتها در ادامه یکسری مشکل کوچیک پیش اومد. اول اینکه چون قیمت موتور...
-
میتوان با زندگی کُشتی گرفت و دوست بود
پنجشنبه 1 مرداد 1405 03:10
گاهی فکر میکنم ما، برخی از «چالشهای معمولِ زندگی» رو به «چالشهای زندگی در ایران » نسبت میدیم. و این بیشازپیش فرسودهمون میکنه. تفاوت این مورد با سایر عوامل فرساینده اینه که فقط همین یک عامل در حوزه اختیار ماست. در این روزگار بیم و اندوه که فاصلهمون تا فروپاشی روانی به مو رسیده، کم کردن همین اندک اضافهبار ممکنه...
-
راز بقا
چهارشنبه 31 تیر 1405 00:50
دیدین راسو برای دفاع از خودش بو میکنه... من برای دفاع از خودم «طنز» میکنم!
-
صفت تحبیب
سهشنبه 30 تیر 1405 05:47
به جای «عزیزم» به کسانیکه خیلی دوسشون دارم و باهاشون صمیمیام میگم: «قِلقِلی»! (عمدتاً به محمد، برادرم و گاهاً مامان) متأسفانه این کلمه به عنوان یه صفت تحبیب در لغتنامهی من جوری تثبیت شده که تا الان دو بار به یکی از عزیزترین دوستام که گرفتار اضافهوزنه گفتم «قِلقِلی»
-
عادیترین همسایهمون
دوشنبه 29 تیر 1405 22:41
امروز محمد و آقای همسایه رفتن کافیشاپِ سر کوچه و حدس بزنین چی فهمیدن!؟ صاحب اون کافیشاپ اُرُد بزرگه! :)))
-
ادکلن، شیشهی آب، عینک آفتابی
دوشنبه 29 تیر 1405 04:09
محمد میگه: «بابا نگفت برای چی داره میاد؟... آخه خونه خیلی به هم ریخته است!»، میگم: «تو فکر کردی بابای من بررسی صحنهی جرم رو از دست میده!؟». شروع میکنه به جور کردن وسایل پذیرایی و ازم سراغ آجیلها رو میگیره. آدرس میدم ولی پیدا نمیشن. در نهایت به این نتیجه میرسیم که یه کیسه آجیل هم به اموال مسروقهمون اضافه...
-
آیا پوست نمیسوزد!؟
شنبه 27 تیر 1405 23:15
در حالی که به خاطر ریختن چای داغ رو پام دارم بالبال میزنم. محمد میگه: «تو که سنبل نداری، چرا انقد ناراحتی میکنی؟»
-
این اپیزود: دزدی
شنبه 27 تیر 1405 04:52
مدیر ساختمون زنگ زد و گفت خونهتون رو دزد زده. تو ترافیک شرق به غرب تهران دونهدونه وسایل خونه رو نام میبردم و آرزو میکردم کاش دزدا فلان چیزو نبرده باشن. برای کیس محمد، لپتاپ خودم، هاردهامون، ایکسباکس و اُهممترِ بابا نگران بودم. همینطور برای مبلها و تشک خواب. می ترسیدم چاقوچاقوشون کرده باشن. فقط خونه ما رو...
-
جنوب جانِ ایرانه!
جمعه 26 تیر 1405 02:28
دقیقاً همون بیشعورایی که ۴۰ روز آدمکشی اجنبی رو با عبارت «نقطهزنی بوده» سفیدشویی کردن... دقیقاً همونا! پرچم جنوب برداشتن و آه و ناله که جنوب هم قسمتی از ایرانه. صبحتون بخیر پفیوزا!
-
درس عبرت کَشکَکی
جمعه 26 تیر 1405 02:02
اون یکی دخترخالهم به مامانم گفته از وقتی شما و شوهرخاله رو دیدم که زانودرد دارین و سخت راه میرین، درس عبرت گرفتم و هروز ورزش میکنم. یعنی چی که از زانودرد مامانبابام درس عبرت ساخته!؟ :)) جهت تلافی میخوام زنگ بزنم بهش و بگم از آخرین باری که دیدمت روتین پوستیمو جدیتر از قبل دنبال میکنم. والااا :))
-
تخمریزی لاکپشتها
سهشنبه 23 تیر 1405 20:29
با یه پسربچهی ۵-۴ ساله تو کوچه چشم تو چشم شدم. خجالت کشید و رفت تو حیاطشون و از لای در یواشکی نگاهم کرد. بعد از چند دقیقه خجالتو کنار گذاشت و دوباره بیرون اومد. براش دست تکون دادم... تو چشام نگاه کرد، یه لبخند موذیانه زد و میدل فینگر نشون داد! جانِــوَر! :)) به قول یکی از همسایههای وبلاگی: «پدر و مادر بعضی بچهها...