-
سیال ذهنِ کشوی ادویهها
جمعه 2 مرداد 1405 03:08
کشوی ادویهها خالی شده. یک لیست کامل از ادویههای مورد نیاز تهیه کردم. هجده مورد شدند: ۱) شوید خشک، ۲) نعنا خشک، ۳) برگ آویشن ، ۴) ترخون خشک، ۵) گلپر، ۶) رزماری، ۷) تخم گشنیز، ۸) سیاهدانه، ۹) زیره سیاه، ۱۰) زیره سبز ، ۱۱) فلفل سیاه ، ۱۲) پاپریکا، ۱۳) سماق، ۱۴) پودر سیر، ۱۵) دارچین، ۱۶) میخک، ۱۷) هل ، ۱۸) گل سرخ . برگ...
-
موش تو سوراخ نمیرفت، جارو به دُمبش میبست (۱)
پنجشنبه 1 مرداد 1405 03:42
جاروبرقی رو سوزوندم. متأسفانه! کیسهاش پُر شده بود و متوجهش نشده بودم. و چون سوزوندنش کافی نبود، تصمیم گرفتم خودم تعمیرش کنم! مراحل اولیهی تعمیرات خوب پیش رفت. باز کردن تمام پینها و پیچها و بیرون ریختن اعضاء و جوارح جارو با موفقیت انجام شد. منتها در ادامه یکسری مشکل کوچیک پیش اومد. اول اینکه چون قیمت موتور...
-
میتوان با زندگی کُشتی گرفت و دوست بود
پنجشنبه 1 مرداد 1405 03:10
گاهی فکر میکنم ما، برخی از «چالشهای معمولِ زندگی» رو به «چالشهای زندگی در ایران » نسبت میدیم. و این بیشازپیش فرسودهمون میکنه. تفاوت این مورد با سایر عوامل فرساینده اینه که فقط همین یک عامل در حوزه اختیار ماست. در این روزگار بیم و اندوه که فاصلهمون تا فروپاشی روانی به مو رسیده، کم کردن همین اندک اضافهبار ممکنه...
-
راز بقا
چهارشنبه 31 تیر 1405 00:50
دیدین راسو برای دفاع از خودش بو میکنه... من برای دفاع از خودم «طنز» میکنم!
-
صفت تحبیب
سهشنبه 30 تیر 1405 05:47
به جای «عزیزم» به کسانیکه خیلی دوسشون دارم و باهاشون صمیمیام میگم: «قِلقِلی»! (عمدتاً به محمد، برادرم و گاهاً مامان) متأسفانه این کلمه به عنوان یه صفت تحبیب در لغتنامهی من جوری تثبیت شده که تا الان دو بار به یکی از عزیزترین دوستام که گرفتار اضافهوزنه گفتم «قِلقِلی».
-
عادیترین همسایهمون
دوشنبه 29 تیر 1405 22:41
امروز محمد و آقای همسایه رفتن کافیشاپِ سر کوچه و حدس بزنین چی فهمیدن!؟ صاحب اون کافیشاپ اُرُد بزرگه! :)))
-
ادکلن، شیشهی آب، عینک آفتابی
دوشنبه 29 تیر 1405 04:09
محمد میگه: «بابا نگفت برای چی داره میاد؟... آخه خونه خیلی به هم ریخته است!»، میگم: «تو فکر کردی بابای من بررسی صحنهی جرم رو از دست میده!؟». شروع میکنه به جور کردن وسایل پذیرایی و ازم سراغ آجیلها رو میگیره. آدرس میدم ولی پیدا نمیشن. در نهایت به این نتیجه میرسیم که یه کیسه آجیل هم به اموال مسروقهمون اضافه...
-
آیا پوست نمیسوزد!؟
شنبه 27 تیر 1405 23:15
در حالی که به خاطر ریختن چای داغ رو پام دارم بالبال میزنم. محمد میگه: «تو که سنبل نداری، چرا انقد ناراحتی میکنی؟»
-
این اپیزود: دزدی
شنبه 27 تیر 1405 04:52
مدیر ساختمون زنگ زد و گفت خونهتون رو دزد زده. تو ترافیک شرق به غرب تهران دونهدونه وسایل خونه رو نام میبردم و آرزو میکردم کاش دزدا فلان چیزو نبرده باشن. برای کیس محمد، لپتاپ خودم، هاردهامون، ایکسباکس و اُهممترِ بابا نگران بودم. همینطور برای مبلها و تشک خواب. می ترسیدم چاقوچاقوشون کرده باشن. فقط خونه ما رو...
-
جنوب جانِ ایرانه!
جمعه 26 تیر 1405 02:28
دقیقاً همون بیشعورایی که ۴۰ روز آدمکشی اجنبی رو با عبارت «نقطهزنی بوده» سفیدشویی کردن... دقیقاً همونا! پرچم جنوب برداشتن و آه و ناله که جنوب هم قسمتی از ایرانه. صبحتون بخیر پفیوزا!
-
درس عبرت کَشکَکی
جمعه 26 تیر 1405 02:02
اون یکی دخترخالهم به مامانم گفته از وقتی شما و شوهرخاله رو دیدم که زانودرد دارین و سخت راه میرین، درس عبرت گرفتم و هروز ورزش میکنم. یعنی چی که از زانودرد مامانبابام درس عبرت ساخته!؟ :)) جهت تلافی میخوام زنگ بزنم بهش و بگم از آخرین باری که دیدمت روتین پوستیمو جدیتر از قبل دنبال میکنم. والااا :))
-
تخمریزی لاکپشتها
سهشنبه 23 تیر 1405 20:29
با یه پسربچهی ۵-۴ ساله تو کوچه چشم تو چشم شدم. خجالت کشید و رفت تو حیاطشون و از لای در یواشکی نگاهم کرد. بعد از چند دقیقه خجالتو کنار گذاشت و دوباره بیرون اومد. براش دست تکون دادم... تو چشام نگاه کرد، یه لبخند موذیانه زد و میدل فینگر نشون داد! جانِــوَر! :)) به قول یکی از همسایههای وبلاگی: «پدر و مادر بعضی بچهها...
-
لباس جدید پادشاه
یکشنبه 21 تیر 1405 05:29
دخترخاله کوچیکه قراره عروس بشه. عروس لباسش رو سفارش داده و آرایشگرش رو انتخاب کرده ولی هنوز تصمیمی درباره برگزاری جشن نگرفته و خاله خانم هم دلاورانه از حریم خصوصی خانواده محافظت میکنه و چیزی درباره برگزاری جشن بروز نمیده. مسأله اینه که ما ضمن احترام به حریم خصوصی آن خانوادهی محترم، نیاز داریم در صورت برقراری جشن...
-
این اپیزود: دخترِ کَلَک
یکشنبه 21 تیر 1405 04:40
خونه مامان اینا نگهبان داره و خونه ما نه. علاوه بر این پستچی ما بدون اینکه منتظر دریافتکننده بشه، بسته رو تو کوچه رها میکنه و میره پی کارش. منم برای جلوگیری از بروز تعارض با پستچی محل، از آدرس مامانبابا برای دریافت سفارشام استفاده میکنم. در این بین اتفاقات جالبی هم میافته. مثلاً امروز دو تا از کتابهای اروین...
-
دستپخت آقای مورفی
پنجشنبه 18 تیر 1405 04:09
به محمد میگم: «فک نکنم جنگ گسترش پیدا کنه» و توضیح میدم: «درسته باک ماشین خالیه ولی هنوز یه چیزایی تو یخچال داریم».
-
سنگِ صبورِ بددهن
سهشنبه 9 تیر 1405 11:49
عموم تلفنی گند زده به اعصاب بابام. خیر سرم اومدم به بابا دلداری بدم، گفتم: «گور پدرش هم کرده مرتیکهی گوساله رو!» هیچی دیگه... :))
-
با «همین پولها» هم میشه خونه خرید!
سهشنبه 9 تیر 1405 02:49
بالاخره اردیبهشت امسال بصورت معجزهآسایی خونه رو از صاحبخونه خریدیم. معجزهآسا چون پسانداز ما بیشتر نشده بود (صرفاً ارزشمندتر شده بود) و خونه هم ارزونتر نشده بود (صرفاً گرونتر نشده بود) و صاحبخونه هم نمیدونم با مشاورهی غلط کدوم دشمنش، ناگهان اعلام کرد که: «قطعاً فروشنده است». لطفاً به حرف کساییکه میگن: «با این...
-
یه حبه قند
چهارشنبه 3 تیر 1405 23:53
بعد از برگزاری مراسم چهلم عمهی محمد جان، برای نهار رفتیم خونهی متوفی. تقریباً تمام خانواده کمک کردن. زن و مرد. تنها کمک من ولی چرخوندن قندون بعد از تعارف چایِ آخر مجلس بود. قندون رو که گذاشتم سر جاش خانم صاحبخونه ازم خواهش کرد به زیبا خانم هم (خانم مسنی که روی صندلی نشسته بود و ندیده بودمش) قند تعارف کنم. چایم رو...
-
اخلاق تُرکی خدا
چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:48
به مامان سپرده بودم برای کار خونهمون دعا کنه. بعدتر که ازش پرسیدم برامون چه دعایی کرده، اعتراف کرد به فارسی از خدا خواسته کارمون خوب پیش بره. ناامید شدم و گفتم دعاهای مندرآوردی و فارسی رو بگذاره برای امیر(برادرم) و برای من به عربی دعای کنه. چند هفته بعد شروع به درست کردن خشکاله کردم و چون در انجامش خامدست بودم،...
-
دزد گلهای قبرستان
چهارشنبه 27 خرداد 1405 15:15
قرار شد سبدهای گل مراسم چهلم خالهی محمد جان رو بیاریم خونه. یکی دو روز صبر کردیم و چون کسی پیگیرشون نشد، گلهای سالم رو در آوردیم و تو چندتا گلدون چیدیمشون. به محمد میگم بیا جمعهها بریم بهشت زهرا از سر خاک اموات گل بدزدیم، خیلی خونه رو قشنگ کردن. میگه: «ذهنت فقیر شده!؟ خب خودمون گل میخریم». نظرات در ادامه مطلب...
-
تنها سرگرمی جنگزدگان
چهارشنبه 27 خرداد 1405 05:32
امروز همکار محمد خبر بارداری خانمش رو داد. اونام مشکل ناباروری داشتن. پدرِ دیوونهی بچه در جواب این سوال محمد که کجا درمان کردین گفته: «شمال! جنگ بود، کاری نداشتیم... هوا هم که خوب بود!» :))) من اصلاً کاری به ایناش ندارم. فقط میخوام بدونم اینا چجوری تو سفر گروهی تونستن از آب و هوای خوب شمال استفاده کنن!؟ ما یک ماه...
-
بیوتکنولوژی: جنس دوم
چهارشنبه 27 خرداد 1405 05:05
کار خاصی ندارم و نیاز دارم از نظر ذهنی فعال بمونم. از طرفی به عنوان نسل چهارم از خانوادهای که مشکلات التهابی دارن، به خواص ضدالتهاب پروژسترون علاقمند شدم. شاید کنکور بدم. کنکور بیوتکنولوژی. خندهام میگیره ولی. قبلاً به بچههای بیوتکنولوژی به چشم طفلکیهایی که نتونستن «فرآیند» قبول شن، نگاه میکردم. حالا با کدوم آب و...
-
مرگ دختر ۲۱ سالهی برزیلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 04:23
۱. دیروز تو اخبار خوندم یه دختر ۲۱ ساله در برزیل به دلیل سقوط از ارتفاع جونش رو از دست داده. تکنسینهای بانجیجامپینگ یادشون رفته طناب حمایتگر رو بهش وصل کنند و بدون طناب پرتش کردند پایین. ۲. در تمام مراحل ازم میخواستن به کادر درمان اعتماد کنم و نخواهم روی تمام مراحل کنترل داشته باشم. نمیپذیرفتم و کلافهشون کرده...
-
زِپِلِشک آید و جنگ آید و...
پنجشنبه 21 اسفند 1404 22:05
مامان-بابا و مادربزرگم دیروز برگشتن تهران. چرا؟ مامانم باید هموروئیدش رو عمل کنه :| پینوشت.۱: تمام این سیزده روز داشتم به مامان انگیزه میدادم که اگر بدون عمل خوب شه، بعد از جنگ میبرمش لابیاپلاستی. پینوشت.۲: اگر مستربین و مامانم تو بیمارستان با هم روبهرو بشن، احتمالاً مستربین جلوی مامان کلاغی مینشینه و روی زمین...
-
با آفتابه باید به دریا رَوَم
پنجشنبه 21 اسفند 1404 12:39
دیشب خواب دیدم یه ورزشکار شناخته شدهی بینالمللیام و دوستدختر بارون ترامپ (پسر ترامپ) شدم. بعد این مردک و باباش پول کم آوردن. من بدبخت رو میبرن فروشگاههای گرون که براشون دزدی کنم. #جنگ_رمضان_روز_سیزدهم
-
شب احیا
سهشنبه 19 اسفند 1404 23:18
مامانم داره با گوشی روی سرعت 2X دعای جوشن کبیر گوش میده. بهش میگم: «با 2X میخونی، ثوابش نصف میشهها!». #جنگ_دوم_روز_یازدهم
-
همروئید، چاقی و زگیل تناسلی
سهشنبه 19 اسفند 1404 17:05
تعداد اعضای کانال «آژیر قرمز» به ۶۸۰ نفر رسیده. دیگه وقتشه که برای «لارجر باکس»، «درمان زگیل» و «لاغری تا عید» تبلیغ بگیریم :)) پینوشت: جنگِ چی!؟ ما اینجا خودمون داریم از زگیل، همروئید و چاقی میمیریم. #جنگ_دوم_روز_دهم
-
شرمِ درختان برهنه
سهشنبه 19 اسفند 1404 16:32
از منطرهای که درختان خشک، جلوی درختانِ همیشه سبزِ کاج ساخته بودند، خوشم آمد. ترکیبشان با آسمان آبی و شیروانی خانههای دامنهی البرز زیبا بود. جعبهی آبرنگ را آوردم تا زیباییشان را نقاشی کنم ولی کاری پیش آمد. همراهی با مادربزرگم برای رفتن به دستشویی و درست کردن نهار. بعد از ظهر که به نقاشی برگشتم از آن منظره جز...
-
جهیزیه جنگزدگان
دوشنبه 18 اسفند 1404 16:53
سطل ماست رو میشورم و می گذارم داخل آبچکون. مامان میگه:«از هیچ چیزِ زباله خشک نمیگذری، نه!؟» میگم مادرِ من! ما جنگزدهها باید از همین زباله خشکها برای خودمون جهیزیه درست کنیم :) #جنگ_دوم_روز_نهم
-
کلید، ارّه، سفره عقد
یکشنبه 17 اسفند 1404 00:27
کلید رو به ارّهای که این روزها داخلمه، ترجیح میدم و از انتخاب حسن روحانی به عنوان رهبر استقبال میکنم. پینوشت.۱: طوری به رئیسجمهورهایی که بهشون رای دادم وفادارم که انگار سر سفرهی عقد بهشون بله گفتم :)) پینوشت.۲: اگر روحانی رهبر بشه... من حزبالهی محسوب میشم!؟ :)) پینوشت.۳: اگر روحانی رهبر بشه، با اولین بسیجی...