-
لباس جدید پادشاه
یکشنبه 21 تیر 1405 05:29
دخترخاله کوچیکه قراره عروس بشه. عروس لباسش رو سفارش داده و آرایشگرش رو انتخاب کرده ولی هنوز تصمیمی درباره برگزاری جشن نگرفته و خاله خانم هم دلاورانه از حریم خصوصی خانواده محافظت میکنه و چیزی درباره برگزاری جشن بروز نمیده. مسأله اینه که ما ضمن احترام به حریم خصوصی آن خانوادهی محترم، نیاز داریم در صورت برقراری جشن...
-
این اپیزود: دخترِ کَلَک
یکشنبه 21 تیر 1405 04:40
خونه مامان اینا نگهبان داره و خونه ما نه. علاوه بر این پستچی ما بدون اینکه منتظر دریافتکننده بشه، بسته رو تو کوچه رها میکنه و میره پی کارش. منم برای جلوگیری از بروز تعارض با پستچی محل، از آدرس مامانبابا برای دریافت سفارشام استفاده میکنم. در این بین اتفاقات جالبی هم میافته. مثلاً امروز دو تا از کتابهای اروین...
-
دستپخت آقای مورفی
پنجشنبه 18 تیر 1405 04:09
به محمد میگم: «فک نکنم جنگ گسترش پیدا کنه» و توضیح میدم: «درسته باک ماشین خالیه ولی هنوز یه چیزایی تو یخچال داریم».
-
سنگِ صبورِ بددهن
سهشنبه 9 تیر 1405 11:49
عموم تلفنی گند زده به اعصاب بابام. خیر سرم اومدم به بابا دلداری بدم، گفتم: «گور پدرش هم کرده مرتیکهی گوساله رو!» هیچی دیگه... :))
-
با «همین پولها» هم میشه خونه خرید!
سهشنبه 9 تیر 1405 02:49
بالاخره اردیبهشت امسال بصورت معجزهآسایی خونه رو از صاحبخونه خریدیم. معجزهآسا چون پسانداز ما بیشتر نشده بود (صرفاً ارزشمندتر شده بود) و خونه هم ارزونتر نشده بود (صرفاً گرونتر نشده بود) و صاحبخونه هم نمیدونم با مشاورهی غلط کدوم دشمنش، ناگهان اعلام کرد که: «قطعاً فروشنده است». لطفاً به حرف کساییکه میگن: «با این...
-
یه حبه قند
چهارشنبه 3 تیر 1405 23:53
بعد از برگزاری مراسم چهلم عمهی محمد جان، برای نهار رفتیم خونهی متوفی. تقریباً تمام خانواده کمک کردن. زن و مرد. تنها کمک من ولی چرخوندن قندون بعد از تعارف چایِ آخر مجلس بود. قندون رو که گذاشتم سر جاش خانم صاحبخونه ازم خواهش کرد به زیبا خانم هم (خانم مسنی که روی صندلی نشسته بود و ندیده بودمش) قند تعارف کنم. چایم رو...
-
اخلاق تُرکی خدا
چهارشنبه 27 خرداد 1405 17:48
به مامان سپرده بودم برای کار خونهمون دعا کنه. بعدتر که ازش پرسیدم برامون چه دعایی کرده، اعتراف کرد به فارسی از خدا خواسته کارمون خوب پیش بره. ناامید شدم و گفتم دعاهای مندرآوردی و فارسی رو بگذاره برای امیر(برادرم) و برای من به عربی دعای کنه. چند هفته بعد شروع به درست کردن خشکاله کردم و چون در انجامش خامدست بودم،...
-
دزد گلهای قبرستان
چهارشنبه 27 خرداد 1405 15:15
قرار شد سبدهای گل مراسم چهلم خالهی محمد جان رو بیاریم خونه. یکی دو روز صبر کردیم و چون کسی پیگیرشون نشد، گلهای سالم رو در آوردیم و تو چندتا گلدون چیدیمشون. به محمد میگم بیا جمعهها بریم بهشت زهرا از سر خاک اموات گل بدزدیم، خیلی خونه رو قشنگ کردن. میگه: «ذهنت فقیر شده!؟ خب خودمون گل میخریم». نظرات در ادامه مطلب...
-
تنها سرگرمی جنگزدگان
چهارشنبه 27 خرداد 1405 05:32
امروز همکار محمد خبر بارداری خانمش رو داد. اونام مشکل ناباروری داشتن. پدرِ دیوونهی بچه در جواب این سوال محمد که کجا درمان کردین گفته: «شمال! جنگ بود، کاری نداشتیم... هوا هم که خوب بود!» :))) من اصلاً کاری به ایناش ندارم. فقط میخوام بدونم اینا چجوری تو سفر گروهی تونستن از آب و هوای خوب شمال استفاده کنن!؟ ما یک ماه...
-
بیوتکنولوژی: جنس دوم
چهارشنبه 27 خرداد 1405 05:05
کار خاصی ندارم و نیاز دارم از نظر ذهنی فعال بمونم. از طرفی به عنوان نسل چهارم از خانوادهای که مشکلات التهابی دارن، به خواص ضدالتهاب پروژسترون علاقمند شدم. شاید کنکور بدم. کنکور بیوتکنولوژی. خندهام میگیره ولی. قبلاً به بچههای بیوتکنولوژی به چشم طفلکیهایی که نتونستن «فرآیند» قبول شن، نگاه میکردم. حالا با کدوم آب و...
-
مرگ دختر ۲۱ سالهی برزیلی
چهارشنبه 27 خرداد 1405 04:23
۱. دیروز تو اخبار خوندم یه دختر ۲۱ ساله در برزیل به دلیل سقوط از ارتفاع جونش رو از دست داده. تکنسینهای بانجیجامپینگ یادشون رفته طناب حمایتگر رو بهش وصل کنند و بدون طناب پرتش کردند پایین. ۲. در تمام مراحل ازم میخواستن به کادر درمان اعتماد کنم و نخواهم روی تمام مراحل کنترل داشته باشم. نمیپذیرفتم و کلافهشون کرده...
-
زِپِلِشک آید و جنگ آید و...
پنجشنبه 21 اسفند 1404 22:05
مامان-بابا و مادربزرگم دیروز برگشتن تهران. چرا؟ مامانم باید هموروئیدش رو عمل کنه :| پینوشت.۱: تمام این سیزده روز داشتم به مامان انگیزه میدادم که اگر بدون عمل خوب شه، بعد از جنگ میبرمش لابیاپلاستی. پینوشت.۲: اگر مستربین و مامانم تو بیمارستان با هم روبهرو بشن، احتمالاً مستربین جلوی مامان کلاغی مینشینه و روی زمین...
-
با آفتابه باید به دریا رَوَم
پنجشنبه 21 اسفند 1404 12:39
دیشب خواب دیدم یه ورزشکار شناخته شدهی بینالمللیام و دوستدختر بارون ترامپ (پسر ترامپ) شدم. بعد این مردک و باباش پول کم آوردن. من بدبخت رو میبرن فروشگاههای گرون که براشون دزدی کنم. #جنگ_رمضان_روز_سیزدهم
-
شب احیا
سهشنبه 19 اسفند 1404 23:18
مامانم داره با گوشی روی سرعت 2X دعای جوشن کبیر گوش میده. بهش میگم: «با 2X میخونی، ثوابش نصف میشهها!». #جنگ_دوم_روز_یازدهم
-
همروئید، چاقی و زگیل تناسلی
سهشنبه 19 اسفند 1404 17:05
تعداد اعضای کانال «آژیر قرمز» به ۶۸۰ نفر رسیده. دیگه وقتشه که برای «لارجر باکس»، «درمان زگیل» و «لاغری تا عید» تبلیغ بگیریم :)) پینوشت: جنگِ چی!؟ ما اینجا خودمون داریم از زگیل، همروئید و چاقی میمیریم. #جنگ_دوم_روز_دهم
-
شرمِ درختان برهنه
سهشنبه 19 اسفند 1404 16:32
از منطرهای که درختان خشک، جلوی درختانِ همیشه سبزِ کاج ساخته بودند، خوشم آمد. ترکیبشان با آسمان آبی و شیروانی خانههای دامنهی البرز زیبا بود. جعبهی آبرنگ را آوردم تا زیباییشان را نقاشی کنم ولی کاری پیش آمد. همراهی با مادربزرگم برای رفتن به دستشویی و درست کردن نهار. بعد از ظهر که به نقاشی برگشتم از آن منظره جز...
-
جهیزیه جنگزدگان
دوشنبه 18 اسفند 1404 16:53
سطل ماست رو میشورم و می گذارم داخل آبچکون. مامان میگه:«از هیچ چیزِ زباله خشک نمیگذری، نه!؟» میگم مادرِ من! ما جنگزدهها باید از همین زباله خشکها برای خودمون جهیزیه درست کنیم :) #جنگ_دوم_روز_نهم
-
کلید، ارّه، سفره عقد
یکشنبه 17 اسفند 1404 00:27
کلید رو به ارّهای که این روزها داخلمه، ترجیح میدم و از انتخاب حسن روحانی به عنوان رهبر استقبال میکنم. پینوشت.۱: طوری به رئیسجمهورهایی که بهشون رای دادم وفادارم که انگار سر سفرهی عقد بهشون بله گفتم :)) پینوشت.۲: اگر روحانی رهبر بشه... من حزبالهی محسوب میشم!؟ :)) پینوشت.۳: اگر روحانی رهبر بشه، با اولین بسیجی...
-
گویند روی سُرخ تو سعدی که زَرد کرد؟
شنبه 16 اسفند 1404 16:47
محمد میگه: «از بس چیزی نخوردی زرد شدی!». بهش یادآوری میکنم که من یه آسیایی زرد پوستم و رنگ فابریکم همینه! میگم نسبت دادن زردی من به کمغذایی مثل اینه که به یه سرخپوست بگی از بس خجالت کشیدی قرمز شدی!
-
«دامغان» و «شَهمیرزاد» به کمک تهران
جمعه 15 اسفند 1404 15:59
جنگندههایی که به قصد تهران میان، قبلاً از مازندران تردد میکردند. این در حالیه که در دو روز اخیر به ندرت صدای جنگنده از مازندران شنیده شده و در عوض چند دقیقه قبل از شنیده شدن صدای انفجار در تهران، صدای پرواز جنگندهها از شمال دامغان و شهمیرزاد گزارش شده. برای گروه «آژیر قرمز (از مازندران): دو دقیقه» دنبال کسی هستیم...
-
آرزوی سی سالهی آقای شین
جمعه 15 اسفند 1404 10:41
حالا که قسمتی از مردم ایران در حال دنبال (و باور) کردن اخبار جنگ از ایراناینترنشنال هستند... کاش برای برقراری تعادل، قسمتی از مردم اسرائیل هم اخبار جنگ رو از ۲۰:۳۰ یا روزنامهی کیهان پیگیری کنند. پینوشت: آخر هم تنگه هرمز بسته شد و شریعتمداریِ کیهان به آرزوی سی سالهاش رسید. سگ! #جنگ_دوم_روز_هفتم
-
«جُـمبـوری اسلامیشون کرده!»
جمعه 15 اسفند 1404 00:05
مامان اینها یه فامیل داشتن به اسم «خاله بطول». خاله بطول در سالهای بعد از انقلاب ۵۷ یک تنه پای کار شاه ایستاده بود و در واکنش به هر اتفاق ناخوشآیندی میگفت: « جُـمبـوری اسلامیشون کرده! ». خلاصه که عبارت طنازانهی « جُمبـوری اسلامیشون کرده!» رو هنوز از خاله بطول داریم :) پینوشت: فکر نمیکردم روزی برسه که سـاعتها...
-
بهداشت جنگی
چهارشنبه 13 اسفند 1404 19:56
تنها کاری که این روزها در راستای رعایت بهداشت فردیام انجام میدهم، شستن باسنمه! روتین پوستی، مسواک و حمام... همگی لوکسهای غیرضروری بودند که به زندگی قبلیم تعلق داشتند. جنگ که تموم بشه به یک دست دندون مصنوعی، مقدار زیادی کرمپودر و یک کلاهگیس نیاز خواهم داشت. #جنگ_دوم_روز_چهارم
-
آژیر قرمز تهران(از مازندران): دو دقیقه
سهشنبه 12 اسفند 1404 01:13
امشب تا الان چندین بار جنگندهها برای رسیدن به تهران از روی مازندران رد شدن. اگر احساس میکنید ۳-۲ دقیقه زودتر خبردار شدن از رسیدن جنگندهها به تهران به امنیت و سلامتیتون کمک میکنه، این گروه تو بله وضعیت قرمز تهران رو با فاصله ۳ـ۲ دقیقه اعلام میکنه: https://ble.ir/Ajir_klardasht #جنگ_دوم_روز_سوم
-
آژیر قرمز تهران(از مازندران): دو دقیقه
دوشنبه 11 اسفند 1404 17:52
بعضی از جنگندههایی که به سمت تهران میان از روی مازندران رد میشن. چون مازندران در ارتفاع واقع شده و جنگندهها در پوشش مه در ارتفاع پایین پرواز میکنند، صدای عبور جنگندهها رو ۳-۲ دقیقه زودتر از رسیدنشون به تهران میشه شنید. این گروه تو بله وضعیت قرمز تهران رو با فاصله دو دقیقه اعلام میکنه:...
-
زنان، این رزمندگان زندگی روزمره (۱)
دوشنبه 11 اسفند 1404 02:42
کولهپشتیهای اضطراری رو جمع می کردم و محتویات هر کوله رو متناسب با تواناییهای فرد حامل اون تنظیم کرده بودم. مثلاً داخل کولهی محمد بیشتر آب و خوراکی و داخل کولهی خودم دارو و اقلام بهداشتی گذاشته بودم. ناگهان توجهم به این احتمال که در شرایط اضطراری از هم جدا بیافتیم جلب شد، پس کولهها رو خالی کردم و دوباره چیدمشون....
-
عزیز دلم
شنبه 9 اسفند 1404 22:34
به قسمتی از زندگی رسیدم که با دیدن گربهی نشسته هم قلبم مچاله میشه. ایران قشنگم، چاقالو و خوشحال و سر پا ببینمت عزیز دلم. #جنگ_دوم_روز_اول
-
عملیات تخریبِ پلاک ۱۴
شنبه 9 اسفند 1404 16:11
دو پلاک اون طرفتر، کارگران ساختمانی مشغول تخریب یک ساختمان کلنگیاند و با هر ضربهی پُتک یک سال از عمر ما میکاهند. دوستان پلاک ۱۴ اگر کمی صبر کنید، ممکنه عملیات تخریب براتون مجانی دربیاد! :| #جنگ_دوم_روز_اول
-
نمیتوانیم خارج شویم
جمعه 8 اسفند 1404 21:50
روزهای اول حملهی اسرائیل و همینطور این روزها... مدام این قسمت از فیلم ارباب حلقهها تو ذهنم تکرار میشه: «آنها پل را گرفتهاند. همینطور تالار دوم را. دروازهها را بستیم ولی نمیتوانیم مدت زیادی جلو آنها را بگیریم. زمین میلرزد. طبلها... صدای طبلها از اعماق. اما نمیتوانیم خارج شویم . سایه به طرف تاریکی میرود....
-
خدای شوخیهای کوچک
چهارشنبه 6 اسفند 1404 22:35
ولی اگر مهندس رو مثل مادورو بدزدن و ببرن امریکا... واقعاً کاخ سفید رو حسینیه کردیم! پینوشت.۱: همیشه گفتم حس شوخطبعی خدا رو باید جدی گرفت چون خدا دعامون رو به روش طنازانهی خودش اجابت میکنه و نه دقیقاً اونجوری که ما انتظار داریم :) پینوشت.۲: تصور من از خدای شوخطبع، کسی مثل گاندلف خاکستریه. گاندلف خاکستری با...