راز بقا

دیدین راسو برای دفاع از خودش بو می‌کنه...

من برای دفاع از خودم «طنز» می‌کنم!

صفت تحبیب

به جای «عزیزم» به کسانیکه خیلی دوسشون دارم و باهاشون صمیمی‌ام می‌گم: «قِل‌قِلی»! (عمدتاً به محمد، برادرم و گاهاً مامان)

متأسفانه این کلمه به عنوان یه صفت تحبیب در لغتنامه‌ی من جوری تثبیت شده که تا الان دو بار به یکی از عزیزترین دوستام که گرفتار اضافه‌وزنه گفتم «قِل‌قِلی». 

عادی‌ترین همسایه‌مون

 امروز محمد و آقای همسایه رفتن کافی‌شاپِ سر کوچه و حدس بزنین چی فهمیدن!؟

صاحب اون کافی‌شاپ اُرُد بزرگه! :))) 

ادکلن، شیشه‌ی آب، عینک آفتابی

محمد می‌گه: «بابا نگفت برای چی داره میاد؟... آخه خونه خیلی به هم ریخته است!»، می‌گم: «تو فکر کردی بابای من بررسی صحنه‌ی جرم رو از دست می‌ده!؟». شروع می‌کنه به جور کردن وسایل پذیرایی و ازم سراغ آجیل‌ها رو می‌گیره. آدرس می‌دم ولی پیدا نمی‌شن. در نهایت به این نتیجه می‌رسیم که یه کیسه آجیل هم به اموال مسروقه‌مون اضافه شده.

فکنم تا مدت‌ها مفقود شدن هر چیزی رو به دزدا نسبت بدیم. حق هم داریم! از بس که چیزای بی‌ربط بردن: ادکلن، شیشه‌ی آب، عینک آفتابی! آخه کی درو می‌شکونه و می‌ره خونه‌ی مردم تا عینک آفتابی برداره!؟ خر!‌

پی‌نوشت: چند دقیقه بعد کیسه‌ی آجیل زیر یسری خوراکی دیگه پیدا شد :))

آیا پوست نمی‌سوزد!؟

در حالی که به خاطر ریختن چای داغ رو پام دارم بال‌بال می‌زنم. محمد می‌گه: «تو که سنبل نداری، چرا انقد ناراحتی می‌کنی؟»

این اپیزود: دزدی

مدیر ساختمون زنگ زد و گفت خونه‌تون رو دزد زده. تو ترافیک شرق به غرب تهران دونه‌دونه وسایل خونه رو نام می‌بردم و آرزو می‌کردم کاش دزدا فلان چیزو نبرده باشن. برای کیس محمد، لپ‌تاپ خودم، هاردهامون، ایکس‌باکس و اُهم‌مترِ بابا نگران بودم. همین‌طور برای مبل‌ها و ‌‌تشک خواب. می ترسیدم چاقو‌چاقوشون کرده باشن.

فقط خونه ما رو نزده بودن. علاوه بر واحد ما و همسایه کناری، وسایل ارزشمند دو واحدِ طبقه‌ی پنجم رو هم برده بودن. زحمت طبقه سوم رو هم که ماه قبل کشیده بودن. اتاق‌ها رو زیر و رو کرده بودن. داخل تمام کیف‌ها و حتی کفش‌ها رو گشته بودن. در نهایت چی از خونه‌ی ما نصیب‌شون شد؟ نُه میلیون پول، سه عدد ساعت مردونه، یه سینه‌ریز نقره، یه شیشه عطر و یه بطری آب! از خونه همسایه‌ها هم پول، طلا، نقره، ساعت، عینک آفتابی و یه پارچ آب!

کمی احساس خجالت می‌کنم. حس می‌کنم اگر به اندازه کافی وسیله ارزشمند داشتیم، دیگه سراغ خونه همسایه‌ها نمی‌رفتن. 

سر و صداها که خوابید محمد ساعت عروسیش رو با دقت از وسایل انباشته شده روی تخت برداشت و گذاشت روی میز و گفت باید از تنها ساعتم مراقبت کنم. شب بهش پیشنهاد دادم می‌خوای با خودکار برای مُچِت ساعت بکشم که جوابش منفی بود و گفت فردا باید بره سر کار.

خدای خوب و مهربونم. ممنون که از کیس محمد، لپ‌تاپ من و هاردهامون مراقبت کردی. از دست دادن هر کدومشون برامون غیرقابل جبران بود. به خصوص عکسای عروسی و به ویژه فایل‌های کاری‌مون. تشکر!

جنوب جانِ ایرانه!

دقیقاً همون بیشعورایی که ۴۰ روز آدم‌کشی اجنبی رو با عبارت «نقطه‌زنی بوده» سفیدشویی کردن... دقیقاً همونا! پرچم جنوب برداشتن و آه و ناله که جنوب هم قسمتی از ایرانه.

صبح‌تون بخیر پفیوزا!

درس عبرت کَشکَکی

اون یکی دخترخاله‌م به مامانم گفته از وقتی شما و شوهرخاله رو دیدم که زانودرد دارین و سخت راه می‌رین، درس عبرت گرفتم و هروز ورزش می‌کنم.

یعنی چی که از زانودرد مامان‌بابام درس عبرت ساخته!؟ :)) جهت تلافی می‌خوام زنگ بزنم بهش و بگم از آخرین باری که دیدمت روتین پوستیمو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم. والااا :))

تخم‌ریزی لاکپشت‌ها

با یه پسربچه‌ی ۵-۴ ساله تو کوچه چشم تو چشم شدم. خجالت کشید و رفت تو حیاط‌شون و از لای در یواشکی نگاهم کرد. بعد از چند دقیقه خجالتو کنار گذاشت و دوباره بیرون اومد. براش دست تکون دادم... تو چشام نگاه کرد، یه لبخند موذیانه زد و میدل فینگر نشون داد! جانِــوَر! :))

به قول یکی از همسایه‌های وبلاگی: «پدر و مادر بعضی بچه‌ها عین لاکپشت اون پشت مشتا تخم گذاشتن و رفتن پی زندگی‌شون و اینا بدست طبیعت یا محیط اینستاگرام بزرگ شدن».

لباس جدید پادشاه

دخترخاله کوچیکه قراره عروس بشه. عروس لباسش رو سفارش داده و آرایشگرش رو انتخاب کرده ولی هنوز تصمیمی درباره برگزاری جشن نگرفته و خاله خانم هم دلاورانه از حریم خصوصی خانواده محافظت می‌کنه و چیزی درباره برگزاری جشن بروز نمی‌ده. مسأله اینه که ما ضمن احترام به حریم خصوصی آن خانواده‌ی محترم، نیاز داریم در صورت برقراری جشن چیزی بپوشیم لذا باید از مدتی قبل در کار تدارک آن چیز باشیم و در صورت در اختیار نداشتن زمان کافی ممکن است اجباراً با لباس جدید پادشاه زینت‌بخش آن محفل شادی باشیم.

این اپیزود: دخترِ کَلَک

خونه مامان اینا نگهبان داره و خونه ما نه. علاوه بر این پستچی ما بدون اینکه منتظر دریافت‌کننده بشه، بسته رو تو کوچه رها می‌کنه و می‌ره پی کارش. منم برای جلوگیری از بروز تعارض با پستچی محل، از آدرس مامان‌بابا برای دریافت سفارشام استفاده می‌کنم. در این بین اتفاقات جالبی هم می‌افته. مثلاً امروز دو تا از کتاب‌های اروین یالوم که از مدت‌ها پیش می‌خواستم‌شون، رسیدن خونه‌ی پدری. مامان هم که منتظر سفارش خودش بوده، بسته من رو باز کرده و چشماش ازاینکه غافلگیرش کردم قلبی شدن. متاسفانه منِ بی‌خبر از ماجرا در جواب تشکر مامان جوری تعجب کردم که مشخص شد کتاب‌ها برای خودمه و فرصت خوشحال کردن مامان از دست رفت. چند سال پیش ولی خوش‌شانس‌تر بودم... یه بسته حاوی یه کرم پوستی جوانساز صبح ولنتاین رسیده بود خونه‌شون و در جواب مامان که فکر کرده بود هدیه ولنتاینشه گفته بودم: «تو اولین عشق زندگیمی عزیزم، ولنتاینت مبارک!» :)

پی‌نوشت: از بس این چند سال سرگرم پس‌انداز بودم، یادم رفته بود اینجوری هم می‌شه خوشحالش کرد... مامانِ نازِ من 

دستپخت آقای مورفی

به محمد می‌گم: «فک نکنم جنگ گسترش پیدا کنه» و توضیح می‌دم: «درسته باک ماشین خالیه ولی هنوز یه چیزایی تو یخچال داریم».

سنگِ صبورِ بددهن

عموم تلفنی گند زده به اعصاب بابام.

خیر سرم اومدم به بابا دلداری بدم، گفتم: «گور پدرش هم کرده مرتیکه‌ی گوساله رو!»

هیچی دیگه... :))

با «همین پول‌ها» هم می‌شه خونه خرید!

بالاخره اردیبهشت امسال بصورت معجزه‌آسایی خونه رو از صاحبخونه خریدیم. معجزه‌آسا چون پس‌انداز ما بیشتر نشده بود (صرفاً ارزشمندتر شده بود) و خونه هم ارزون‌تر نشده بود (صرفاً گرون‌تر نشده بود) و صاحبخونه هم نمی‌دونم با مشاوره‌ی غلط کدوم دشمنش، ناگهان اعلام کرد که: «قطعاً فروشنده است». 

لطفاً به حرف کساییکه می‌گن: «با این پول‌ها که نمی‌شه خونه خرید» وقعی ننهید! دقیقاً با «همین پول‌»هایی که مردم حیف و میل می‌کنن اونم با این بهانه‌ی ضعیف که چون کمه نمی‌شه باهاش کاری کرد، می‌شه و باید خونه خرید!

یه حبه قند

بعد از برگزاری مراسم چهلم عمه‌ی محمد جان، برای نهار رفتیم خونه‌ی متوفی. تقریباً تمام خانواده کمک کردن. زن و مرد‌. تنها کمک من ولی چرخوندن قندون بعد از تعارف چایِ آخر مجلس بود. قندون رو که گذاشتم سر جاش خانم صاحبخونه ازم خواهش کرد به زیبا خانم هم (خانم مسنی که روی صندلی نشسته بود و ندیده بودمش) قند تعارف کنم‌‌.

چایم رو خوردم و استکان خالی خودم و بغل‌دستی‌ها رو برداشتم تا ببرم آشپزخونه که دیدم چند نفر دور زیبا خانم جمع شدن. صورتش سیاه شده بود و لب‌هاش بنفش. یک نفر محکم می‌زد پشتش. گفتن قند پریده تو حلقش. برای چند لحظه صورتش سیاه‌تر و لب‌هاش کبودتر شدن. یک نفر جیغ کشید. بچه‌ها سراسیمه از پای بازی بلند شدن و دویدن سمت ما. زیبا خانم رفت. رفت و وارد تونل نور شد و یه لب از عزرائیل گرفت و... برگشت پیش ما. نیم ساعت طول کشید تا حالش جا اومد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. من!؟ تمام مدت خداخدا می‌کردم کسی یادش نمونده باشه من به زیبا خانم قند تعارف کرده بودم. البته که خانم صاحبخونه هم بی‌تقصیر نبود.

نظرات در ادامه مطلب 

ادامه مطلب ...