اخلاق تُرکی خدا

به مامان سپرده بودم برای کار خونه‌مون دعا کنه. بعدتر که ازش پرسیدم برامون چه دعایی کرده، اعتراف کرد به فارسی از خدا خواسته کارمون خوب پیش بره. ناامید شدم و گفتم دعاهای من‌درآوردی و فارسی رو بگذاره برای امیر(برادرم) و برای من به عربی دعای کنه. 

چند هفته بعد شروع به درست کردن خشکاله کردم و چون در انجامش خام‌دست بودم، آشپزخونه پر از مورچه شد. زنگ زدم به مامان و برای خلاصی از مورچه‌ها راهنمایی خواستم. شوخی-جدی گفت رو به مورچه‌ها با صدای بلند بگم: «یا اَیُهَا النَمْل، اُدْخُلو مَساکِنَکُم». رفتم بالا سر مورچه‌ها و چند بار با صدای بلند گفتم «یا اَیُهَا الant. اُدْخُلو مَساکِنَکُم». ولی مورچه‌ها نرفتند. چند روزی گذشت و یادم افتاد دعا رو اشتباه خوندم و باید می گفتم «یا اَیُهَا النَمْل» نه «یا اَیُهَا الant» :)) با این تصور که مورچه‌هامون فقط عربی بلدن و اسم انگلیسی‌شون رو نمی‌‌شناسن، دوباره رفتم سراغ‌شون و اینبار دعای درست رو خوندم و... در کمال تعجب از فردای اون روز خبری از مورچه‌ها نشد.

داستان مورچه‌ها رو برای مامان تعریف کردم و گفتم دیدی فرق داره! مورچه‌ها به دعایی که حتی یه کلمه‌ش هم غیر عربی بود وقعی ننهادند... اونوقت تو برای من در مهم‌ترین لحظه‌ی زندگیم به فارسی دعا کردی :| مدل نادره خیرآبادی دستش رو زد به کمرش و گفت: «تو واقعاً فکر کردی خدا فارسی متوجه نمی شه!؟» گفتم: «چرا! اتفاقاً مطمئنم خدا فارسی رو خیلی هم خوب متوجه می‌شه. منتها مثل ترک‌های تبریز برای اینکه لج ما رو دربیاره و مجبورمون کنه به زبون خودش صحبت کنیم، دعاهای فارسی‌مون رو در نظر نمی‌گیره!» :))

نظرات در ادامه مطلب 

ادامه مطلب ...

دزد گل‌های قبرستان

قرار شد سبدهای گل مراسم چهلم خاله‌ی محمد جان رو بیاریم خونه. یکی دو روز صبر کردیم و چون کسی پیگیرشون نشد، گل‌های سالم رو در آوردیم و تو چندتا گلدون چیدیم‌شون.

به محمد می‌گم بیا جمعه‌ها بریم بهشت زهرا از سر خاک اموات گل بدزدیم، خیلی خونه رو قشنگ کردن. می‌گه: «ذهنت فقیر شده!؟ خب خودمون گل می‌خریم».

نظرات در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

تنها سرگرمی جنگ‌زدگان

 امروز همکار محمد خبر بارداری خانمش رو داد. اونام مشکل ناباروری داشتن. پدرِ دیوونه‌ی بچه در جواب این سوال محمد که کجا درمان کردین گفته: «شمال! جنگ بود، کاری نداشتیم... هوا هم که خوب بود!» :)))

من اصلاً کاری به ایناش ندارم. فقط می‌خوام بدونم اینا چجوری تو سفر گروهی تونستن از آب و هوای خوب شمال استفاده کنن!؟ ما یک ماه تمام شمال بودیم و خصوصی‌ترین تجربه‌مون، چند ساعتی فرار از جمع و خوردن یه بستنی بود :)

نظرات در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

بیوتکنولوژی: جنس دوم

کار خاصی ندارم و نیاز دارم از نظر ذهنی فعال بمونم. از طرفی به عنوان نسل چهارم از خانواده‌ای که مشکلات التهابی دارن، به خواص ضدالتهاب پروژسترون علاقمند شدم.

شاید کنکور بدم. کنکور بیوتکنولوژی. خنده‌ام میگیره ولی. قبلاً به بچه‌های بیوتکنولوژی به چشم طفلکی‌هایی که نتونستن «فرآیند» قبول شن، نگاه می‌کردم. حالا با کدوم آب و صابون رومو بشورم!؟ زهرای نادون! :))

نظرات در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

مرگ دختر ۲۱ ساله‌ی برزیلی

۱. دیروز تو اخبار خوندم یه دختر ۲۱ ساله در برزیل به دلیل سقوط از ارتفاع جونش رو از دست داده. تکنسین‌های بانجی‌جامپینگ یادشون رفته طناب حمایتگر رو بهش وصل کنند و بدون طناب پرتش کردند پایین.

۲. در تمام مراحل ازم می‌خواستن به کادر درمان اعتماد کنم و نخواهم روی تمام مراحل کنترل داشته باشم. نمی‌پذیرفتم و کلافه‌شون کرده بودم. تنها جایی که وا دادم سپردن هماهنگی‌های لازم با جنین‌شناس به پزشکم بود. به جنین‌شناس دسترسی نداشتم و به خاطر داروها انرژی پیدا کردنش رو هم در خودم نمی‌دیدم.

۳. آی‌وی‌اف در هفته سوم پس از انتقال جنین شکست خورد. خانم دکتر یادش رفته بود از جنین‌شناس مرکز بخواد برای ما از کیت تکمیلی انتخاب اسپرم استفاده کنه :|  اگر پزشکم فراموش نمی‌کرد، موفق می‌شدیم؟ نه الزاماً. ممکن بود باز هم شکست بخوریم ولی در اون صورت از این سیکلِ ناموفق چیز جدیدی یاد می‌گرفتیم تا در سیکل بعدی ازش استفاده کنیم.

۴. کلاً کلافه‌ام. از اینکه همیشه باید گوش به زنگ باشم. از اینکه حتی وقتی به عنوان بیمار مراجعه می‌کنم، باید قبل و بعد از ویزیت روزها مطالعه کنم و حواسم به جزئیات درمانم باشه. من یه نفرم! یه تخصص دارم و زمان و دانش کافی برای دقت به تمام جزئیات خدمات دریافتی از مردم رو ندارم. خدا خانم! لطفاً خودت یه حداقل دقتی به مردمی که باهاشون سر و کار دارم بده. من دیگه دارم نمی‌تونم.

نظرات در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...