مامان-بابا و مادربزرگم دیروز برگشتن تهران. چرا؟ مامانم باید هموروئیدش رو عمل کنه :|
پینوشت.۱: تمام این سیزده روز داشتم به مامان انگیزه میدادم که اگر بدون عمل خوب شه، بعد از جنگ میبرمش لابیاپلاستی.
پینوشت.۲: اگر مستربین و مامانم تو بیمارستان با هم روبهرو بشن، احتمالاً مستربین جلوی مامان کلاغی مینشینه و روی زمین پیپی میکنه [اشاره به اون قسمتی که مستربین کنار بیماری که سرتا پا باندپیچی شده بود، دست و پاش رو بیجهت تکون می داد و قدرت مانورشون رو به رخ مردِ بیمار میکشید].
#جنگ_رمضان_روز_سیزدهم
دیشب خواب دیدم یه ورزشکار شناخته شدهی بینالمللیام و دوستدختر بارون ترامپ (پسر ترامپ) شدم. بعد این مردک و باباش پول کم آوردن. من بدبخت رو میبرن فروشگاههای گرون که براشون دزدی کنم.
#جنگ_رمضان_روز_سیزدهم
مامانم داره با گوشی روی سرعت 2X دعای جوشن کبیر گوش میده. بهش میگم: «با 2X میخونی، ثوابش نصف میشهها!».
#جنگ_دوم_روز_یازدهم
تعداد اعضای کانال «آژیر قرمز» به ۶۸۰ نفر رسیده. دیگه وقتشه که برای «لارجر باکس»، «درمان زگیل» و «لاغری تا عید» تبلیغ بگیریم :))
پینوشت: جنگِ چی!؟ ما اینجا خودمون داریم از زگیل، همروئید و چاقی میمیریم.
#جنگ_دوم_روز_دهم
از منطرهای که درختان خشک، جلوی درختانِ همیشه سبزِ کاج ساخته بودند، خوشم آمد. ترکیبشان با آسمان آبی و شیروانی خانههای دامنهی البرز زیبا بود. جعبهی آبرنگ را آوردم تا زیباییشان را نقاشی کنم ولی کاری پیش آمد. همراهی با مادربزرگم برای رفتن به دستشویی و درست کردن نهار.
بعد از ظهر که به نقاشی برگشتم از آن منظره جز سفیدی مطلق نمانده بود. برف و مِه به کمک درختانِ بِرَهنه آمده بودند تا کمتر خجالت بکشند.
#جنگ_دوم_روز_دهم
سطل ماست رو میشورم و می گذارم داخل آبچکون. مامان میگه:«از هیچ چیزِ زباله خشک نمیگذری، نه!؟»
میگم مادرِ من! ما جنگزدهها باید از همین زباله خشکها برای خودمون جهیزیه درست کنیم :)
#جنگ_دوم_روز_نهم
کلید رو به ارّهای که این روزها داخلمه، ترجیح میدم و از انتخاب حسن روحانی به عنوان رهبر استقبال میکنم.
پینوشت.۱: طوری به رئیسجمهورهایی که بهشون رای دادم وفادارم که انگار سر سفرهی عقد بهشون بله گفتم :))
پینوشت.۲: اگر روحانی رهبر بشه... من حزبالهی محسوب میشم!؟ :))
پینوشت.۳: اگر روحانی رهبر بشه، با اولین بسیجی که پیدا کنم دربارهی «ولایت مطلقهی فقیه» بحث میکنم! :))
پینوشت.۴: یه بسیجی کامنت گذاشته بود: «اگه روحانی رو رهبر کنن، من سلطنتطلب میشم!» :))
#جنگ_دوم_روز_هشتم
محمد میگه: «از بس چیزی نخوردی زرد شدی!». بهش یادآوری میکنم که من یه آسیایی زرد پوستم و رنگ فابریکم همینه! میگم نسبت دادن زردی من به کمغذایی مثل اینه که به یه سرخپوست بگی از بس خجالت کشیدی قرمز شدی!
جنگندههایی که به قصد تهران میان، قبلاً از مازندران تردد میکردند. این در حالیه که در دو روز اخیر به ندرت صدای جنگنده از مازندران شنیده شده و در عوض چند دقیقه قبل از شنیده شدن صدای انفجار در تهران، صدای پرواز جنگندهها از شمال دامغان و شهمیرزاد گزارش شده.
برای گروه «آژیر قرمز (از مازندران): دو دقیقه» دنبال کسی هستیم که در یکی از شهرهای شمال دامغان یا شهرستان شهمیرزاد از استان سمنان باشه.
من یک نفر رو تو شمال دامغان پیدا کردم. ولی مثل پاندا میمونه. خرس دیوونه دائم خوابه. فکنم تریاکی چیزی باشه :|
پیشاپیش از کمکتون ممنونم.
پینوشت: عموم از تهران زنگ زده میگه: «این گروهه خیلی خوبه! تا هشدار میاد، میدویم تو ایوان ببینیم چه خبر شده!» :|
#جنگ_دوم_روز_هفتم
حالا که قسمتی از مردم ایران در حال دنبال (و باور) کردن اخبار جنگ از ایراناینترنشنال هستند... کاش برای برقراری تعادل، قسمتی از مردم اسرائیل هم اخبار جنگ رو از ۲۰:۳۰ یا روزنامهی کیهان پیگیری کنند.
پینوشت: آخر هم تنگه هرمز بسته شد و شریعتمداریِ کیهان به آرزوی سی سالهاش رسید. سگ!
#جنگ_دوم_روز_هفتم
مامان اینها یه فامیل داشتن به اسم «خاله بطول». خاله بطول در سالهای بعد از انقلاب ۵۷ یک تنه پای کار شاه ایستاده بود و در واکنش به هر اتفاق ناخوشآیندی میگفت: «جُـمبـوری اسلامیشون کرده!». خلاصه که عبارت طنازانهی «جُمبـوری اسلامیشون کرده!» رو هنوز از خاله بطول داریم :)
پینوشت: فکر نمیکردم روزی برسه که سـاعتها برای وصل شدن به شبکههای جُـمبـوری اسلامی در ماهواره، تلاش کنم.
#جنگ_دوم_روز_ششم
تنها کاری که این روزها در راستای رعایت بهداشت فردیام انجام میدهم، شستن باسنمه!
روتین پوستی، مسواک و حمام... همگی لوکسهای غیرضروری بودند که به زندگی قبلیم تعلق داشتند.
جنگ که تموم بشه به یک دست دندون مصنوعی، مقدار زیادی کرمپودر و یک کلاهگیس نیاز خواهم داشت.
#جنگ_دوم_روز_چهارم
امشب تا الان چندین بار جنگندهها برای رسیدن به تهران از روی مازندران رد شدن. اگر احساس میکنید ۳-۲ دقیقه زودتر خبردار شدن از رسیدن جنگندهها به تهران به امنیت و سلامتیتون کمک میکنه، این گروه تو بله وضعیت قرمز تهران رو با فاصله ۳ـ۲ دقیقه اعلام میکنه:
#جنگ_دوم_روز_سوم
بعضی از جنگندههایی که به سمت تهران میان از روی مازندران رد میشن. چون مازندران در ارتفاع واقع شده و جنگندهها در پوشش مه در ارتفاع پایین پرواز میکنند، صدای عبور جنگندهها رو ۳-۲ دقیقه زودتر از رسیدنشون به تهران میشه شنید.
این گروه تو بله وضعیت قرمز تهران رو با فاصله دو دقیقه اعلام میکنه:
#جنگ_دوم_روز_دوم
کولهپشتیهای اضطراری رو جمع می کردم و محتویات هر کوله رو متناسب با تواناییهای فرد حامل اون تنظیم کرده بودم. مثلاً داخل کولهی محمد بیشتر آب و خوراکی و داخل کولهی خودم دارو و اقلام بهداشتی گذاشته بودم. ناگهان توجهم به این احتمال که در شرایط اضطراری از هم جدا بیافتیم جلب شد، پس کولهها رو خالی کردم و دوباره چیدمشون. طوری که محتویات هر کوله به تنهایی برای کمک به بقای یکی -بدون دیگری- کافی باشه. به محمد سپردم کولهش شامل مدارک هویتی، تحصیلی و هاردهای خودش هست. یک لیتر آب، یک بسته بیسکوییت و یک بسته وسایل بهداشتی و دارویی هم براش گذاشتم. در آخر یه کپی از اوراق هویتی خودم به پوشه مدارکش اضافه کردم و یه کپی از شناسنامهش برای خودم برداشتم. در نهایت اقلام کوله، لیست داروها و کاربرد هر دارو رو با هم مرور کردیم ولی... اگر کنارش نباشم کی مجبورش کنه در صورت آبسه کردن دندون، مترونیدازول بخوره!؟
پینوشت.۱: کارت جنین رو تو کوله محمد گذاشتم.
پینوشت.۲: عنوان نوشته از اریک امانوئل اشمیت.
#جنگ_دوم_روز_دوم
به قسمتی از زندگی رسیدم که با دیدن گربهی نشسته هم قلبم مچاله میشه.
ایران قشنگم، چاقالو و خوشحال و سر پا ببینمت عزیز دلم.
#جنگ_دوم_روز_اول
دو پلاک اون طرفتر، کارگران ساختمانی مشغول تخریب یک ساختمان کلنگیاند و با هر ضربهی پُتک یک سال از عمر ما میکاهند.
دوستان پلاک ۱۴ اگر کمی صبر کنید، ممکنه عملیات تخریب براتون مجانی دربیاد! :|
#جنگ_دوم_روز_اول
روزهای اول حملهی اسرائیل و همینطور این روزها... مدام این قسمت از فیلم ارباب حلقهها تو ذهنم تکرار میشه:
«آنها پل را گرفتهاند. همینطور تالار دوم را. دروازهها را بستیم ولی نمیتوانیم مدت زیادی جلو آنها را بگیریم. زمین میلرزد. طبلها... صدای طبلها از اعماق. اما نمیتوانیم خارج شویم. سایه به طرف تاریکی میرود. نمیتوانیم خارج شویم. آنها میآیند...»
این قسمت مربوط به زمانیه که یاران حلقه بعد از عبور از معدن مخروبهی موریا (که قبلاً توسط اورکها نابود شده)، وارد آرامگاه پادشاه بالین میشوند. گاندولف که به دنبال اتفاقاتی است که بر سر مردم بالین آمده، دفترِ مورخ را از بین استخوانهای دستش بیرون میکشد و شروع به خواندن سطور بالا میکند.
ولی اگر مهندس رو مثل مادورو بدزدن و ببرن امریکا... واقعاً کاخ سفید رو حسینیه کردیم!
پینوشت.۱: همیشه گفتم حس شوخطبعی خدا رو باید جدی گرفت چون خدا دعامون رو به روش طنازانهی خودش اجابت میکنه و نه دقیقاً اونجوری که ما انتظار داریم :)
پینوشت.۲: تصور من از خدای شوخطبع، کسی مثل گاندلف خاکستریه. گاندلف خاکستری با زیربغلهای قلقلکی :)