نمی‌توانیم خارج شویم

روزهای اول حمله‌ی اسرائیل و همین‌طور این روزها... مدام این قسمت از فیلم ارباب حلقه‌ها تو ذهنم تکرار می‌شه:

«آنها پل را گرفته‌اند. همین‌طور تالار دوم را. دروازه‌ها را بستیم ولی نمی‌توانیم مدت زیادی جلو آنها را بگیریم. زمین می‌لرزد. طبل‌ها... صدای طبل‌ها از اعماق. اما نمی‌توانیم خارج شویم. سایه به طرف تاریکی می‌رود. نمی‌توانیم خارج شویم. آنها می‌آیند...»

این قسمت مربوط به زمانیه که یاران حلقه بعد از عبور از معدن مخروبه‌ی موریا (که قبلاً توسط اورک‌ها نابود شده)، وارد آرامگاه پادشاه بالین می‌شوند. گاندولف که به دنبال اتفاقاتی است که بر سر مردم بالین آمده، دفترِ مورخ را از بین استخوان‌های دستش بیرون می‌کشد و شروع به خواندن سطور بالا می‌کند.

خدای شوخی‌های کوچک

ولی اگر مهندس رو مثل مادورو بدزدن و ببرن امریکا... واقعاً کاخ سفید رو حسینیه کردیم!

پی‌نوشت.۱: همیشه گفتم حس شوخ‌طبعی خدا رو باید جدی گرفت چون خدا دعامون رو به روش طنازانه‌ی خودش اجابت می‌کنه و نه دقیقاً اونجوری که ما انتظار داریم :)

پی‌نوشت.۲: تصور من از خدای شوخ‌طبع، کسی مثل گاندلف خاکستریه. گاندلف خاکستری با زیربغل‌های قلقلکی :)

بوسه‌ی الهه‌ی باروری بر صندلی اداری

هر کس به عنوان مسئول دفتر میاد، کمتر از دو سال باردار می‌شه و می‌ره. بصورتی که در حال حاضر دو مسئول دفتر قبلی در حال گذراندن مرخصی زایمان‌شون هستند و مسئول فعلی هم امروز با اعلام خبر بارداری‌ش، خوشحال‌مون کرد.
به بابا می‌گم: "عجیجم، یه وقت رو اون صندلی نشینی، آبستن شی!"، می گه: "چرا که نه عجیجم! خیلی هم عالیه!" :))
پی‌نوشت: شاید من هم به جای درمان صرفاً باید بر صندلی مسئول دفتری تکیه بزنم. شاید هم باید بی‌خیال بشم. البته در اون‌صورت ممکنه بابام به عشق بچه خودش دست به کار بشه و یه خواهر/برادر خوشگل به جمع‌مون اضافه کنه :))

فیلم بوگونیا (Bugonia)

تا الان ایلان ماسک دوبار در گفت‌وگوهای رسمی گفته: «من یک فرازمینیم، ولی کسی باور نمی‌کند».

یکی از فیلم‌های امسال «بوگونیا» بود. دو جوان امریکایی که به فرازمینی‌ها باور دارند به این نتیجه می‌رسند که مدیر عامل مهم‌ترین شرکت دنیا هم یک فرازمینیه. پس می‌دزدنش و با شکنجه کردنش سعی می‌کنند ازش اعتراف بگیرن.

با خودم فکر می‌کنم آیا ممکنه فرازمینی‌باوران غیور امریکایی جناب ماسک رو بزنن زیر بغل و ببرن ازش اعتراف بگیرن ببین جریانش دقیقاً چیه!؟ :))

 پی‌نوشت.۱: "ایده اولیه‌ی درخشان و پرداخت ضعیف" ویژگی مشترک تمام فیلم‌های امسال بود یا من دارم پیر و غرغرو می‌شم!؟

پی‌نوشت.2: از اونجا که بوگونیا رو امیر معرفی کرده بود، در یک اقدام تلافی‌جویانه (به خاطر خشونت عریان برخی سکانس‌ها) فیلم "بانشی‌های اینیشرین" رو بهش معرفی کردم  

عمل پانکچر

قرار بود روز عمل ناشتا باشم ولی درباره پرهیز غذایی قبل یا بعد از عمل دستور خاصی نداشتم. از ترس بیهوشی و اینکه ممکنه این شام، آخرین وعده‌ی غذایی زمینی‌ام باشه یک پلو مرغ جانانه به همراه سالاد کلم خوردم. نهار بعد از عمل رو هم به شکرانه‌ی زنده موندنم با همین شکوه برگزار کردم. غافل از اینکه دکترم فراموش کرده بهم بگه: برای شامِ شبِ قبل و نهارِ روزِ بعد صرفاً می‌تونم سوپ رقیق بخورم :|

هیچی دیگه به دنبال فلج روده ناشی از بیهوشی و به لطف غذاهای سنگین قبل و بعد از عمل، (بی‌ادبیه ولی)  تا شش روز مشکل داشتم، فشار چلغوز رو تا گلوم حس می‌کردم و انفجارم قریب‌الوقوع بود. در پایان روز ششم ولی دیپ‌سیک به دادم رسید. دلیل و مکانیزم مشکل رو توضیح داد، دارو تجویز کرد و یادم داد دفعه بعد چجوری خودم رو برای عمل آماده کنم.

حالا این وسط هم از محمد اصرار که «بریم دکتر» و از من انکار که «بابت یه عمل بیست تومنی، چهل تومن زیرمیزی دادیم... من دیگه روحیه پرداخت هزینه درمانی ندارم!» :)))


پی‌نوشت: باید ببخشید، بی‌ادبیه! ولی... فکنم یه نفر من و مامانم رو از کون نفرین کرده! وگرنه که من دلیل این همه گرفتاری تحتانی رو نمی‌فهمم! :/

سینال‌اف

امروز برای اولین بار به خودم آمپول زدم :ایموجی زورِ بازو:

پی‌نوشت: تفاوت هزینه‌ی داروها با و بدون بیمه‌ی تامین اجتماعی چیزی حدود ۱۶ میلیون تومن شد. ۱۶ تومن از ۲۰ تومن! اونم در حالی که حداقل حقوق چیزی حدود ۱۳-۱۴ تومنه. اولین بار بود که بیمه‌ی تأمین اجتماعی درخشید :)

به کودکی که هنوز زاده نشده (1)

خیلی دیوونه‌ای که بهمون ملحق نمی‌شی! جات حسابی پیشمون خالیه... با وجود جنگ! علی‌رغم اندوه!

دوستان قبل از میلاد مسیح

از جذابیت‌های من همین بس که در حالی که برای کمک به بهداشت روانم مدت‌هاست به گروه دوستانم سر نمی‌زنم... گوشی محمد دائم دستمه و گروه‌ دوستان ماقبل تاریخ‌ش (دوران دبیرستان) رو چک می‌کنم و از عقاید شاه‌الهی شون حرص می‌خورم :/

لعنت به حاکمیتی که منتقدین محجوب‌ش رو سرکوب کرد و اینها رو به جون‌مون انداخت :|

دکتر بازی رئالیستیک

۱. یکبار که برادرم به خاطر سرماخوردگی نرفته بود مدرسه، مامانم از زن‌داییم خواهش کرد براش گواهی پزشکی بنویسه. فرداش که برادرم گواهی رو برده بود مدرسه معلم بهش گفته بود: «امیر جان... زائیده بودی!؟» :))

۲. پسرداییم که کوچک بود با مامانش می‌رفت مطب. یک روز که خونه‌ی مادربزرگم بود به مامانم گفت: «عمه بیا دکتر بازی!». قرار بر این شد که مامانم مریض باشه و پسردایی دکتر. مامان در زد و وارد مطب شد و نشست و گفت گلوش درد می‌کنه. بچه‌ی فسقلی به مامان توصیه کرد روزی ده دقیقه تو لگن بتادین بشینه. بعد هم از پشت میزش بلند شد و لوله‌ی جارو برقی رو برداشت و اومد سراغ مامانم و گفت پاهاتو باز کن ببینم و... می‌خواست سونوگرافی‌ش کنه که طبیعتاً بازی در همون لحظه خاتمه یافت و زن‌داییم هم دیگه بچه رو مطب نبرد :))

تخمِ سزار

شام سالاد و تخم‌مرغ پخته داشتیم. دیدم محمد داره تخم‌مرغ‌ش رو خالی می‌خوره. پیشنهاد کردم با سالاد قاطی‌ش کنه که بشه «سالاد سزار»! پیشنهادم رو رد کرد و یادآوری کرد سالاد سزار حاوی تکه‌های مرغه و گفت اینی که تو می‌گی می‌شه: «سالاد تخمِ سزار»!

پناهجوهای ایرانی

ترکیه پیشنهاد ایجاد یک منطقه‌ی حائل مرزی (داخل خاک ایران!) برای اسکان پناهجوهای ایرانی رو داده.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی برسه که عبارت «پناهجوهای ایرانی» رو از رسانه‌ها بشنوم.

چطور کسانی که با استبدادشون ایران رو به این روز رسوندن، از خجالت نمی‌میرند!؟

کجان کسانی که استدلال می‌کردن ایران سوریه نمی‌شه!؟ که می‌گفتن «فقط این آخوندا برن، بعدش دیگه مهم نیست». کجان کسانی که پاسپورت دوم به‌دست جوونای مردم رو فرستادن جلوی گلوله‌ی حکومتِ مستبد و حالا هم دارن برای حمله‌ی اجنبی به این خاک لحظه‌شماری می‌کنند!؟

لعنت به تمام مسببین این روز! روزی که برای اولین بار «پناهجوهای ایرانی» تیتر اخبار شدن.

لگوی بزرگسال

دو ماهی بود که از شیرِ آب آشپزخونه به اندازه‌ی اشک چشم آب می‌اومد. اول گذاشتمش پای افت فشارِ آبِ تهران. بعدتر به پمپ آب همسایه نسبتش دادم و در نهایت بهانه‌ای شد برای مصرف مسئولانه‌تر آب و بهش عادت کردم.

دیروز ولی محمد طغیان کرد و گفت باید درستش کنیم.

سَرِ شیرِ آشپزخونه یه تنظیم‌کننده هست که می‌شه روی حالت آب‌پاشی یا جریان معمولی قرارش داد. با این تصور که ایراد از تنظیم‌کننده است، تعویض‌ش کردیم. ایرادِ اصلی البته از علمِ شیر بود :)

امروز حیف‌م اومد تنظیم‌کننده‌ی نیم‌دار رو بندازم دور. دوست داشتم داخلش رو ببینم. محمد بازش کرد. با تعویض یه واشر نو می‌شد، افسوس که در جریان جراحی، یکی از اندام‌های اصلی بیمار از بین رفت :) جالب اینکه یه جنس هفتاد تومنی، نزدیک ۱۵ قطعه داشت. به نظرم هزینه‌ی ساختِ قالب و تولید هر قطعه به علاوه‌ی هزینه‌های آبکاری و مونتاژ احتمالاً بیشتر از ۱۰۰ تومن هست. بیچاره تولیدکننده‌!

فرآیند جراحی و فضولی درباره‌ی تنظیم‌گر شیرِ آب انقدر برام جالب بود که یاد لگو بازی‌های بچگی افتادم. شاید اگر به چالش‌های زندگی به چشم لگوی بزرگسالان نگاه کنم، دست و پنجه نرم کردن باهاشون، جالب‌تر از این هم بشه :)

پی‌نوشت: این روزها مثل عقاب دنبال پیدا کردن یه محصول پلاستیکی سودآورم و از هر ایده‌ای استقبال می‌کنم.

فیلم اکتشاف (The Discovery)

فیلم به عکس‌العمل انسان‌ها به یک اکتشاف درباره‌ی زندگی پس از مرگ می‌پردازه.

یک موضوع درخشان با پرداخت ضعیف! :|

امیدوار بودم ذهنم با ایده‌ای چنان جدید از زندگی پس از مرگ روبه‌رو بشه که تا مدت‌ها ازش خلاصی نداشته باشه. در اوج ناامیدی ولی  نویسنده در ده دقیقه‌ی پایانی دست به دامن شکلی از تناسخ شد و با دشواری یک پایان‌بندی برای اثرش جور کرد.

پی‌نوشت.۱: کاش نولان نویسنده و کارگردان این فیلم بود... حیف :|

پی‌نوشت.۲: لینک نسخه دوبله شده فیلم اکتشاف در فیلیمو:  https://www.filimo.com/m/ha8mj

پی‌نوشت.۳: فعلاً تنها اثر درخشانی که برای من رنگ‌مایه‌ای از تناسخ داره، کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم» از سلینجره.

خرمالو

اواخر آذرماه مامان جون به خاطر انسداد روده راهی بیمارستان شد و در جواب این سوالِ کادر درمان که ازش می‌پرسیدن: «چند تا خرمالو خوردین؟»، می‌گفت: «خیلی حساب‌کتاب نداره... یه روز دوتا، یه روز سه تا!».

عاشق تک‌تک کروموزوم‌هاییم که از مامان‌جون به ارث برده‌ام :)

سوغات شمال

کلوچه‌های شمال رو فراموش کنید و دفعه‌ی بعد که به شمالِ البرز سفر کردین «دستکش ظرفشویی» بخرین!

دستکشی که آبان‌ماه از کلاردشت خریدیم، بدون ساییدگی و سوراخ هنوز داره کار می‌کنه!

املاکی

به هر دینی که در جهنم‌ش یک قسمت مخصوص «املاکی ها» داشته باشه، ایمان میارم!


پی‌نوشت: باعث خجالته ولی چند روز پیش که با یه آقایی دعوام شد بهش گفتم «برررو املاکی»!

لوبیا چیتی و سالاد کلم

چند بار محمد یادش رفته نهارش رو ببره.

برای همین روی کیفش یادداشت می گذارم.

یادداشت دیروزش این بود:

«سلام محمد جان، مراقب باش نهارِ امروزت رو کسی نبینه وگرنه آمادگی گردن گرفتن هرگونه صدا و بویی رو داشته باش. زهرات.»

نهارش چی بود!؟

لوبیا چیتی و سالاد کلم! :))


چیزهای کوچک اینچنینی

تو این مدت مکتب‌خونه کار می‌کرد.

پی‌نوشت: دوره‌ "آموزش مدیریت استراتژیک" آرش خلیلی نصر رو می‌گذرونم ولی علاوه بر قدیمی بودن مباحث از لحجه‌ی من‌درآوردی استادِ درس هم در عذابم.

کیفیت استدلال

از شنیدن عقاید شاذ اونقدر نمی‌رنجم که از شنیدن استدلال‌های ضعیف.
مدتیه که کیفیت استلال از خود گزاره برام مهم‌تر شده.

بلاگفا

فعلاً به خونه‌ی گرم و نرم و قدیمی‌ام تو بلاگفا دسترسی ندارم.

برای پیشگیری از جنون فعلاً  اینجا می‌نویسم.

نقطه.

سر خط...


من در بلاگفا: http://www.matlub.blogfa.com