خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها
خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها

خوشم با اینچنین دیوانگی‌ها

یادداشت روزانه

سیال ذهنِ کشوی ادویه‌ها

کشوی ادویه‌ها خالی شده. یک لیست کامل از ادویه‌های مورد نیاز تهیه کردم. هجده مورد شدند: ۱) شوید خشک، ۲) نعنا خشک، ۳) برگ آویشن، ۴) ترخون خشک، ۵) گلپر، ۶) رزماری، ۷) تخم گشنیز، ۸) سیاه‌دانه، ۹) زیره سیاه، ۱۰) زیره سبز، ۱۱) فلفل سیاه، ۱۲) پاپریکا، ۱۳) سماق، ۱۴) پودر سیر، ۱۵) دارچین، ۱۶) میخک، ۱۷) هل، ۱۸) گل سرخ.

برگ آویشن و زیره‌ی سبز و سیاهِ نکوبیده داشتم. چند ساعتی وقت گذاشتم و پودرشان کردم. برگ آویشن و زیره‌ی سیاه پانزده دقیقه‌ای سابیده شدند. زیره سبز ولی بیچاره‌ام کرد. پر از آشغال بود و تمیز کردنش خیلی طول کشید که ارزشش را داشت. عطر جالبی به غذا می‌دهد.  

ادامه مطلب ...

موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دُمبش می‌بست (۱)

جاروبرقی رو سوزوندم. متأسفانه! کیسه‌اش پُر شده بود و متوجه‌ش نشده بودم. و چون سوزوندنش کافی نبود، تصمیم گرفتم خودم تعمیرش کنم! 

مراحل اولیه‌ی تعمیرات خوب پیش رفت. باز کردن تمام پین‌ها و پیچ‌ها و بیرون ریختن اعضاء و جوارح جارو با موفقیت انجام شد. منتها در ادامه یکسری مشکل کوچیک پیش اومد.

اول اینکه چون قیمت موتور اوریجینال به طرز احمقانه‌ای بالا بود (۵۵ میلیون) مجبور شدم با اتکاء به دانش و تجربه‌ی نداشته‌ام به جست‌وجوی موتور مناسب بپردازم. بعد از صرف یک هفته زمان، چند مگاوات انرژی (بابت مشورت‌های متعدد با هوش مصنوعی) و سوراخ کردن روان همسر، بالاخره موتور رویاهام رو یافته و خریداری کردم.    ادامه مطلب ...

می‌توان با زندگی کُشتی گرفت و دوست بود

گاهی فکر می‌کنم ما، برخی از «چالش‌های معمولِ زندگی» رو به «چالش‌های زندگی در ایران» نسبت می‌دیم.

و این بیش‌ازپیش فرسوده‌مون می‌کنه.

تفاوت این مورد با سایر عوامل فرساینده اینه که فقط همین یک عامل در حوزه اختیار ماست.

در این روزگار بیم و اندوه که فاصله‌مون تا فروپاشی روانی به مو رسیده، کم کردن همین اندک اضافه‌بار ممکنه نجات‌بخش باشه.

پی‌نوشت: منظورم از «چالش‌های معمول زندگی» مواردی مثل ترافیک، شلوغی مترو، کیفیت پایین خدمات، مشکلات ارتباطی با اطرافیان و... هست.

راز بقا

دیدین راسو برای دفاع از خودش بو می‌کنه...

من برای دفاع از خودم «طنز» می‌کنم!

صفت تحبیب

به جای «عزیزم» به کسانیکه خیلی دوسشون دارم و باهاشون صمیمی‌ام می‌گم: «قِل‌قِلی»! (عمدتاً به محمد، برادرم و گاهاً مامان)

متأسفانه این کلمه به عنوان یه صفت تحبیب در لغتنامه‌ی من جوری تثبیت شده که تا الان دو بار به یکی از عزیزترین دوستام که گرفتار اضافه‌وزنه گفتم «قِل‌قِلی». 

عادی‌ترین همسایه‌مون

 امروز محمد و آقای همسایه رفتن کافی‌شاپِ سر کوچه و حدس بزنین چی فهمیدن!؟

صاحب اون کافی‌شاپ اُرُد بزرگه! :))) 

ادکلن، شیشه‌ی آب، عینک آفتابی

محمد می‌گه: «بابا نگفت برای چی داره میاد؟... آخه خونه خیلی به هم ریخته است!»، می‌گم: «تو فکر کردی بابای من بررسی صحنه‌ی جرم رو از دست می‌ده!؟». شروع می‌کنه به جور کردن وسایل پذیرایی و ازم سراغ آجیل‌ها رو می‌گیره. آدرس می‌دم ولی پیدا نمی‌شن. در نهایت به این نتیجه می‌رسیم که یه کیسه آجیل هم به اموال مسروقه‌مون اضافه شده.

فکنم تا مدت‌ها مفقود شدن هر چیزی رو به دزدا نسبت بدیم. حق هم داریم! از بس که چیزای بی‌ربط بردن: ادکلن، شیشه‌ی آب، عینک آفتابی! آخه کی درو می‌شکونه و می‌ره خونه‌ی مردم تا عینک آفتابی برداره!؟ خر!‌

پی‌نوشت: چند دقیقه بعد کیسه‌ی آجیل زیر یسری خوراکی دیگه پیدا شد :))

آیا پوست نمی‌سوزد!؟

در حالی که به خاطر ریختن چای داغ رو پام دارم بال‌بال می‌زنم. محمد می‌گه: «تو که سنبل نداری، چرا انقد ناراحتی می‌کنی؟»

این اپیزود: دزدی

مدیر ساختمون زنگ زد و گفت خونه‌تون رو دزد زده. تو ترافیک شرق به غرب تهران دونه‌دونه وسایل خونه رو نام می‌بردم و آرزو می‌کردم کاش دزدا فلان چیزو نبرده باشن. برای کیس محمد، لپ‌تاپ خودم، هاردهامون، ایکس‌باکس و اُهم‌مترِ بابا نگران بودم. همین‌طور برای مبل‌ها و ‌‌تشک خواب. می ترسیدم چاقو‌چاقوشون کرده باشن.

فقط خونه ما رو نزده بودن. علاوه بر واحد ما و همسایه کناری، وسایل ارزشمند دو واحدِ طبقه‌ی پنجم رو هم برده بودن. زحمت طبقه سوم رو هم که ماه قبل کشیده بودن. اتاق‌ها رو زیر و رو کرده بودن. داخل تمام کیف‌ها و حتی کفش‌ها رو گشته بودن. در نهایت چی از خونه‌ی ما نصیب‌شون شد؟ نُه میلیون پول، سه عدد ساعت مردونه، یه سینه‌ریز نقره، یه شیشه عطر و یه بطری آب! از خونه همسایه‌ها هم پول، طلا، نقره، ساعت، عینک آفتابی و یه پارچ آب!

کمی احساس خجالت می‌کنم. حس می‌کنم اگر به اندازه کافی وسیله ارزشمند داشتیم، دیگه سراغ خونه همسایه‌ها نمی‌رفتن. 

سر و صداها که خوابید محمد ساعت عروسیش رو با دقت از وسایل انباشته شده روی تخت برداشت و گذاشت روی میز و گفت باید از تنها ساعتم مراقبت کنم. شب بهش پیشنهاد دادم می‌خوای با خودکار برای مُچِت ساعت بکشم که جوابش منفی بود و گفت فردا باید بره سر کار.

خدای خوب و مهربونم. ممنون که از کیس محمد، لپ‌تاپ من و هاردهامون مراقبت کردی. از دست دادن هر کدومشون برامون غیرقابل جبران بود. به خصوص عکسای عروسی و به ویژه فایل‌های کاری‌مون. تشکر!

جنوب جانِ ایرانه!

دقیقاً همون بیشعورایی که ۴۰ روز آدم‌کشی اجنبی رو با عبارت «نقطه‌زنی بوده» سفیدشویی کردن... دقیقاً همونا! پرچم جنوب برداشتن و آه و ناله که جنوب هم قسمتی از ایرانه.

صبح‌تون بخیر پفیوزا!

درس عبرت کَشکَکی

اون یکی دخترخاله‌م به مامانم گفته از وقتی شما و شوهرخاله رو دیدم که زانودرد دارین و سخت راه می‌رین، درس عبرت گرفتم و هروز ورزش می‌کنم.

یعنی چی که از زانودرد مامان‌بابام درس عبرت ساخته!؟ :)) جهت تلافی می‌خوام زنگ بزنم بهش و بگم از آخرین باری که دیدمت روتین پوستیمو جدی‌تر از قبل دنبال می‌کنم. والااا :))

تخم‌ریزی لاکپشت‌ها

با یه پسربچه‌ی ۵-۴ ساله تو کوچه چشم تو چشم شدم. خجالت کشید و رفت تو حیاط‌شون و از لای در یواشکی نگاهم کرد. بعد از چند دقیقه خجالتو کنار گذاشت و دوباره بیرون اومد. براش دست تکون دادم... تو چشام نگاه کرد، یه لبخند موذیانه زد و میدل فینگر نشون داد! جانِــوَر! :))

به قول یکی از همسایه‌های وبلاگی: «پدر و مادر بعضی بچه‌ها عین لاکپشت اون پشت مشتا تخم گذاشتن و رفتن پی زندگی‌شون و اینا بدست طبیعت یا محیط اینستاگرام بزرگ شدن».

لباس جدید پادشاه

دخترخاله کوچیکه قراره عروس بشه. عروس لباسش رو سفارش داده و آرایشگرش رو انتخاب کرده ولی هنوز تصمیمی درباره برگزاری جشن نگرفته و خاله خانم هم دلاورانه از حریم خصوصی خانواده محافظت می‌کنه و چیزی درباره برگزاری جشن بروز نمی‌ده. مسأله اینه که ما ضمن احترام به حریم خصوصی آن خانواده‌ی محترم، نیاز داریم در صورت برقراری جشن چیزی بپوشیم لذا باید از مدتی قبل در کار تدارک آن چیز باشیم و در صورت در اختیار نداشتن زمان کافی ممکن است اجباراً با لباس جدید پادشاه زینت‌بخش آن محفل شادی باشیم.

این اپیزود: دخترِ کَلَک

خونه مامان اینا نگهبان داره و خونه ما نه. علاوه بر این پستچی ما بدون اینکه منتظر دریافت‌کننده بشه، بسته رو تو کوچه رها می‌کنه و می‌ره پی کارش. منم برای جلوگیری از بروز تعارض با پستچی محل، از آدرس مامان‌بابا برای دریافت سفارشام استفاده می‌کنم. در این بین اتفاقات جالبی هم می‌افته. مثلاً امروز دو تا از کتاب‌های اروین یالوم که از مدت‌ها پیش می‌خواستم‌شون، رسیدن خونه‌ی پدری. مامان هم که منتظر سفارش خودش بوده، بسته من رو باز کرده و چشماش ازاینکه غافلگیرش کردم قلبی شدن. متاسفانه منِ بی‌خبر از ماجرا در جواب تشکر مامان جوری تعجب کردم که مشخص شد کتاب‌ها برای خودمه و فرصت خوشحال کردن مامان از دست رفت. چند سال پیش ولی خوش‌شانس‌تر بودم... یه بسته حاوی یه کرم پوستی جوانساز صبح ولنتاین رسیده بود خونه‌شون و در جواب مامان که فکر کرده بود هدیه ولنتاینشه گفته بودم: «تو اولین عشق زندگیمی عزیزم، ولنتاینت مبارک!» :)

پی‌نوشت: از بس این چند سال سرگرم پس‌انداز بودم، یادم رفته بود اینجوری هم می‌شه خوشحالش کرد... مامانِ نازِ من 

دستپخت آقای مورفی

به محمد می‌گم: «فک نکنم جنگ گسترش پیدا کنه» و توضیح می‌دم: «درسته باک ماشین خالیه ولی هنوز یه چیزایی تو یخچال داریم».

سنگِ صبورِ بددهن

عموم تلفنی گند زده به اعصاب بابام.

خیر سرم اومدم به بابا دلداری بدم، گفتم: «گور پدرش هم کرده مرتیکه‌ی گوساله رو!»

هیچی دیگه... :))

با «همین پول‌ها» هم می‌شه خونه خرید!

بالاخره اردیبهشت امسال بصورت معجزه‌آسایی خونه رو از صاحبخونه خریدیم. معجزه‌آسا چون پس‌انداز ما بیشتر نشده بود (صرفاً ارزشمندتر شده بود) و خونه هم ارزون‌تر نشده بود (صرفاً گرون‌تر نشده بود) و صاحبخونه هم نمی‌دونم با مشاوره‌ی غلط کدوم دشمنش، ناگهان اعلام کرد که: «قطعاً فروشنده است». 

لطفاً به حرف کساییکه می‌گن: «با این پول‌ها که نمی‌شه خونه خرید» وقعی ننهید! دقیقاً با «همین پول‌»هایی که مردم حیف و میل می‌کنن اونم با این بهانه‌ی ضعیف که چون کمه نمی‌شه باهاش کاری کرد، می‌شه و باید خونه خرید!

یه حبه قند

بعد از برگزاری مراسم چهلم عمه‌ی محمد جان، برای نهار رفتیم خونه‌ی متوفی. تقریباً تمام خانواده کمک کردن. زن و مرد‌. تنها کمک من ولی چرخوندن قندون بعد از تعارف چایِ آخر مجلس بود. قندون رو که گذاشتم سر جاش خانم صاحبخونه ازم خواهش کرد به زیبا خانم هم (خانم مسنی که روی صندلی نشسته بود و ندیده بودمش) قند تعارف کنم‌‌.

چایم رو خوردم و استکان خالی خودم و بغل‌دستی‌ها رو برداشتم تا ببرم آشپزخونه که دیدم چند نفر دور زیبا خانم جمع شدن. صورتش سیاه شده بود و لب‌هاش بنفش. یک نفر محکم می‌زد پشتش. گفتن قند پریده تو حلقش. برای چند لحظه صورتش سیاه‌تر و لب‌هاش کبودتر شدن. یک نفر جیغ کشید. بچه‌ها سراسیمه از پای بازی بلند شدن و دویدن سمت ما. زیبا خانم رفت. رفت و وارد تونل نور شد و یه لب از عزرائیل گرفت و... برگشت پیش ما. نیم ساعت طول کشید تا حالش جا اومد و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. من!؟ تمام مدت خداخدا می‌کردم کسی یادش نمونده باشه من به زیبا خانم قند تعارف کرده بودم. البته که خانم صاحبخونه هم بی‌تقصیر نبود.

نظرات در ادامه مطلب 

ادامه مطلب ...

اخلاق تُرکی خدا

به مامان سپرده بودم برای کار خونه‌مون دعا کنه. بعدتر که ازش پرسیدم برامون چه دعایی کرده، اعتراف کرد به فارسی از خدا خواسته کارمون خوب پیش بره. ناامید شدم و گفتم دعاهای من‌درآوردی و فارسی رو بگذاره برای امیر(برادرم) و برای من به عربی دعای کنه. 

چند هفته بعد شروع به درست کردن خشکاله کردم و چون در انجامش خام‌دست بودم، آشپزخونه پر از مورچه شد. زنگ زدم به مامان و برای خلاصی از مورچه‌ها راهنمایی خواستم. شوخی-جدی گفت رو به مورچه‌ها با صدای بلند بگم: «یا اَیُهَا النَمْل، اُدْخُلو مَساکِنَکُم». رفتم بالا سر مورچه‌ها و چند بار با صدای بلند گفتم «یا اَیُهَا الant. اُدْخُلو مَساکِنَکُم». ولی مورچه‌ها نرفتند. چند روزی گذشت و یادم افتاد دعا رو اشتباه خوندم و باید می گفتم «یا اَیُهَا النَمْل» نه «یا اَیُهَا الant» :)) با این تصور که مورچه‌هامون فقط عربی بلدن و اسم انگلیسی‌شون رو نمی‌‌شناسن، دوباره رفتم سراغ‌شون و اینبار دعای درست رو خوندم و... در کمال تعجب از فردای اون روز خبری از مورچه‌ها نشد.

داستان مورچه‌ها رو برای مامان تعریف کردم و گفتم دیدی فرق داره! مورچه‌ها به دعایی که حتی یه کلمه‌ش هم غیر عربی بود وقعی ننهادند... اونوقت تو برای من در مهم‌ترین لحظه‌ی زندگیم به فارسی دعا کردی :| مدل نادره خیرآبادی دستش رو زد به کمرش و گفت: «تو واقعاً فکر کردی خدا فارسی متوجه نمی شه!؟» گفتم: «چرا! اتفاقاً مطمئنم خدا فارسی رو خیلی هم خوب متوجه می‌شه. منتها مثل ترک‌های تبریز برای اینکه لج ما رو دربیاره و مجبورمون کنه به زبون خودش صحبت کنیم، دعاهای فارسی‌مون رو در نظر نمی‌گیره!» :))

نظرات در ادامه مطلب 

ادامه مطلب ...

دزد گل‌های قبرستان

قرار شد سبدهای گل مراسم چهلم خاله‌ی محمد جان رو بیاریم خونه. یکی دو روز صبر کردیم و چون کسی پیگیرشون نشد، گل‌های سالم رو در آوردیم و تو چندتا گلدون چیدیم‌شون.

به محمد می‌گم بیا جمعه‌ها بریم بهشت زهرا از سر خاک اموات گل بدزدیم، خیلی خونه رو قشنگ کردن. می‌گه: «ذهنت فقیر شده!؟ خب خودمون گل می‌خریم».

نظرات در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...