بعضی روزا... مثل امروز، حوصله زندگی کردن ندارم. نیمه مرده دراز میکشم و زندگی کردن آدمای تو اینترنتو تماشا میکنم.
دیشب خواب دیدم پدرم یک باغ دارد و خانوادهاش را به آنجا دعوت کرده. عمویم جوجه عقابی را که لانهاش آن اطراف بوده برای خودش برمیدارد. عقاب مادر برای پیدا کردن جوجهی گمشده با دو جوجهی دیگرش میآید پشت در باغ و من و همسرم را هنگام ورود اذیت میکند به این امید که او را به جوجهی گمشدهاش برسانیم. بابا که رابطهی خوبی با پرندهها دارد به کمکمان میآید. عقاب مادر را نوازش میکند و حالیش میکند تمام تلاشش را برای پیدا کردن جوجهاش خواهد کرد. علیرغم درخواست بابا، عمویم حاضر به برگرداندن جوجه عقاب نمیشود ولی عقاب مادر که متوجه حسننیت بابا شده به همراه دو جوجهی دیگرش میآیند و در خانهی ما ساکن میشوند... و ما با خوبی و خوشی در کنار عقاب و جوجههایش که دیگر بزرگ شده بودند، زندگی میکنیم.
تعبیر خوابم توسط دیپسیک:
این خواب حاکی از یک پیروزی بزرگ از دل یک ظلم کوچک است. آنچه در نهایت به دست میآورید، بسیار باارزشتر و پایدارتر از چیزی است که در ابتدا از دست دادهاید. جوجه عقاب نماد یک فرصت ارزشمند، استعداد خاص، موقعیت برتر یا چیزی با پتانسیل بالاست. این جوجه هنوز به قدرت کامل نرسیده اما ذاتاً ارزشمند است. عقاب مادر در این خواب نماد قدرت محافظ، غریزه و اقتدار است که برای بازپسگیری آنچه از دست داده مبارزه میکند. مزاحمت عقاب مادر نماد استرس، درگیری و احساس تهدیدی است که این تصاحب ناعادلانه در زندگی شما ایجاد کرده. این مشکل به «آستانه در» یا حریم زندگی شما (باغ) رسیده. خواب نشان میدهد که اگرچه ممکن است نتوانید آنچه را که از دست رفته بازپسگیرید (فامیل جوجه را نداد)، اما در نهایت این اتفاق باعث میشود که قدرت، حمایت و برکات بزرگتری (نمادین شده در عقاب بالغ و خانوادهاش) به طور دائم وارد زندگیات شوند. پدرت نیز در این فرآیند نقش یک میانجی خردمند و آرامبخش را ایفا خواهد کرد.
بر خلاف انتظارم گیاهان حرم امام حسین(ع) سرحالترین گیاهان دنیا نبودن. احتمالاً چون در فضای بستهی حرم نور کافی دریافت نمیکردن. احوال گلدونهای حرم نشونهای شد از اینکه زیارت بدون تلاش کافی در مسیر درست، راه به جایی نمیبره. دعا کمک میکنه شانس(برکت) همراه اعمالمون بشه و به کمک دعا گاهی اون توپی که به تیرک دروازه برخورد کرده به جای اوت شدن، وارد دروازه میشه. ولی لازمهاش اینه که خودمون یه شوت محکم و تو چارچوب زده باشیم!
پینوشت: کلی عکس گرفتم تا به کمک اونها یه سفرنامه جالب بنویسم. افسوس که دوباره زرت پیکوفایل قمصور شده. عجالتاً خودتون گلدانهای زاموفیلیا، آگلونما و سانسوریا را در حرم امام حسین(ع) تصور کنید و یک صلواتِ جلیل برای شفای پیکوفایل ختم بفرمایید.
وجود آبنماها و آبخوریهای متعدد در مسیرهای منتهی به حرمهای امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) ناراحتکننده بود. اینکه آرامگاه انسانهایی که در تشنگی شهید شدن به نوعی با آب تزئین شده جداً غمانگیزه.
اینکه از ترس کم اومدن جای چمدون مجبوری لباس چرکها رو هم با دقت تا کنی و حتی مرتبتر از قبل بچینیشون، خودش یه جور فحش ناموسیه.
هر بار برای کسی «حَمدِ شفا» میخونم، اشتباهاً یه سوره توحید و صلوات هم ضمیمه میکنم و بدین ترتیب «فاتحه»ی طرف خونده میشه.
از برادرم گفته بودم!؟ همونی که برای تعمیر خشتکش چرخخیاطی خریده بود. یک ماه اومده پیشمون و حدس بزنین چه کرده!؟ حملهدار شده و «سَفَرنَدوست»ترین خواهر دنیا رو راه انداخته و آورده نجف!
از ظاهر خیابونها و حتی حرم دلم گرفت. انگار جنگ در عراق همه چیزو بلعیده و بعد هم نفرین کرده. کسانیکه «تنکیو بیبی» گفتن چی تو ذهنشون بود!؟ چه تصوری از جنگ داشتن که برای ایران آرزوی جنگ کردند؟
تنها اقدامی که این روزها در راستای وظایف همسریم انجام میدم اینه که برای تمام پیامهای کانال محمدجان (حتی pdfهای ارسالی) قلب میگذارم.
مشکل اینه که یسری دانشجوی خیرهسر هم در واکنش به تمام پیامهای کانال قلب میگذارن... دخترای پرررروی وزززّه! :))
با یه دختر بامزه تو مترو همصحبت شدم و چون از مدل بینیام تعریف کرد، نتونستم باهاش دوست نشم. اسم اونم زهرا بود، فارغالتحصیل فیزیک و شاغل. از هر دری صحبت کردیم و شماره همدیگه رو گرفتیم. بهش گفتم آدرس وبلاگم رو برات میفرستم. با تعجب پرسید: «آدرس چی رو!؟» فکر کردم صدام رو نشنیده و کمی بلندتر گفتم: «وبلاگ!» متعجب ازینکه اشتباه نشنیده پرسید: «وبلاگ هنوز وجود داره!!؟؟»... هیچی دیگه! بسیار نشاط رفت :))
حتی تعریفی که از بینیم کرد هم نتونست مانع از احساس پیریم بشه. ولی بیاین روحیهمون رو از دست ندیم. «بلاگر» واقعی ماییم، اون اینستاییها ادامون رو درمیارن!
چرا به جای پُز دادن با دهک اقتصادیمون، باید ازش دلخور باشیم!؟ اون هم در جامعهای که مردم برای بهتر نشون دادن وضعیت اقتصادیشون، حاضرن متحمل سختی بسیار بشن!
نکنه این اِبراز دلخوری، وسیلهای هوشمندانه برای نمایش این برتری اقتصادی مَجازیه!؟ منکه از کمتر شدن دهک اقتصادیمون غصه میخوردم. غمی شبیه به غم اون بچهای که پول توجیبی کمی داره و بقیه همکلاسیهاش هم از خالی بودن جیبش باخبرن.
محمد جان عادت بدی پیدا کرده و اون اینکه هر وقت مهمون ازش جانماز میخواد، میپرسه: «وضو دارین؟»
عزیزم فرض کن مهمون گوزیده و برای رد گم کردن میخواد نماز بخونه. چرا رسواش میکنی!؟

ماهواره داره راز بقا نشون میده. سه پرنده نر دارن جلوی یک پرنده ماده تکچرخ میزنن و برای بدست آوردنش از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنند. مامان با دلخوری نگاهشون میکنه و میگه: «اینام که فقط فکر جفتگیریاند، نمیدونن ما اینجا چقدر گرفتاریم!»
عکس مربوط به جفتگیری تیبا و سمند (فارغ از گرفتاریهای ما) در جریان حملهی هوایی آمرائیل به تهران در ۱۱ اسفند ۱۴۰۴.
مامان حال شنوایی گوش چپم رو میپرسه. میگم نمیدونم و توضیح میدم: «کَری مثل بیشعوری میمونه. بدون اینکه خودت متوجهش باشی، دیگران بابتش عذاب میکشن!» :))
ولی چطور ممکنه کسی که خودش دردهای مختلف داره، به فکر شـنـواییِ گـوشِ چــپِ بچهش باشه!؟
دوستت دارم مامان
دیروز متوجه شدم دزدا تمام روسریهای پلوخوریم رو هم با خودشون بردن. روسریهای زیبای ابریشمی و ساتنم رو :(
از این تریبون استفاده میکنم و از خدا میخوام: «دزدای خونهمون افسردگی بگیرن و از گِره زدن همون روسریها به هم برای خودشون طناب دار بسازن!»
یه محور فرضی دورتادورم وجود داره به اسم خطِ مینیژوپ. این بخش از من دائم به دیوار، میز، کابینت و هر مانع دیگری که بتونه در مسیرش پیدا کنه، برخورد میکنه و در تمام طول سال کبوده!
از آخرین کبودیم روی این محور، یه چاله به اندازهی یه فندق باقی مونده. چیزی شبیه قُر شدگی بدنهی ماشین.
قُر شدگیم رو به محمد نشون می دم و منتظرم مراتب همدردیش رو ابراز کنه که میگه: «عیب نداره... ایشالا بدون رنگ در میاد».
خِشتَکِ برادرم امیر پاره شده. و اون چکار کرده؟ پارگی رو با نخ و سوزن ندوخته، از خانمش درخواست کمک نکرده، شلوار رو قیچیقیچی و تبدیل به دستمال گردگیری نکرده و یا اون رو دور ننداخته! برادرم به جای تمام این کارها یک چرخخیاطی خریده! تمام آخر هفته را صرف خواندن دفترچهی آلمانی دستگاه کرده و خشتکش را خودش تعمیر کرده! داداشِ دیوونهی من 
در آخرین سفر خانوادگی که هر دو مجرد بودیم و مهمانِ خانهی پدری؛ به جای اقامت در هتل، یک آپارتمان کوچک کرایه کردیم. آپارتمانی که تمام فضای مشترکش توسط انواع وسایل الکترونیکی اشغال شده بود. در واقع با تعداد زیادی وسیلهی دوشاخهدار تزیین شده بود! جاروبرقی، بخارشور، تردمیل، ارگ، تعدادی دستگاه بخور، چندین آباژور و وسایل دیگری که ما برایشان کاربردی متصور نبودیم و اساساً نمیشناختیمشان. همیشه از آن خانه و بیشمار وسیلهی دوشاخهدارش با خنده و شوخی یاد میکردیم و ساکنان اصلی آن را صاحب قریحهای طُرفه میدانستیم. تا اینکه امیر پذیرش گرفت و رفت. نمیدانم این سالها چه بر برادر کوچکم گذشته. فقط میدانم که او نیز به فرقهی دوشاخهپرستان پیوسته. در تماسهای تصویری، وسایل الکترونیکی جدیدش را نشانمان میدهد و کاربرد و نحوهی کار با آن دستگاه را توضیح میدهد. و هر بار هم چیز تازهای برای ارائه دارد! من امیدوارم هرچه زودتر درسش تمام شود. نه چون برایش دلتنگم، که هستم. بلکه چون خانهی کوچکش بیش ازین گنجایش ندارد. تمام کمدها و کابینتها پر شدهاند و اگر بگوید چرخخیاطیاش را روی جاکفشی مستقر کرده، تعجب نمیکنم. به هر حال اگر روزی موتور جاروبرقیاش سوخت، میتواند روی کمک حرفهای و خواهرانهی من حساب کند.

محمد میگه شاید بهتره سرپرستی یه بچه ۴-۳ ساله رو قبول کنیم. با غصه ادامه میده که حتی اگر همین امروز هم بچهدار بشیم فاصله سنی اون بچه با پدرش ۴۲ سال خواهد بود. میگم من دلم میخواد صورت تو رو در اون بچه ببینم و تازه بچههایی که پدر و مادر مسن دارن خوشبختترن! و رابطه اتیکوس و جینلوئیز رو یادش میاندازم.
زنِ همسایه گفت: «... تو و جیم شانس آوردین که اتیکوس مسنه، جینلوئیز! اگه یک پدر سی ساله داشتین میدیدی که وضع خیلی فرق میکرد.» // قسمتی از کتاب: کشتن مرغ مینا، نوشته: هارپر لی //
بهش گفتم مهمترین معیارم برای ازدواج این بود که همسرم پدر خوبی برای بچههامون باشه و به نظر من تو بهترین پدر برای هر بچهای هستی! حتی اگر اون بچه هنوز به دنیا نیومده باشه.
امروز کابینتی پر از کیسههای نایلونی را مرتب کردم. کیسههای آسیب دیده (سوراخ و پاره) را دور انداختم. کیسههای باقیمانده را به سه دستهی کیسههای بزرگ (مناسب زباله خشک)، کیسههای کوچک (مناسب زباله تر) و کیسههای بسیار تمیز (مناسب نان و مواد غذایی) تقسیم کردم. کیسههای زباله را دور انگشت سبابهام پیچاندم و سرش را از تهش در آوردم (کاری شبیه به تا کردن جوراب) جوری که هر کدام اندازه یک گردو شدند. کیسههای تمیز نان را خیلی مرتب تا کردم و داخل کشو گذاشتم و تمام مدت به یاد «مارسیا» بودم... مارسیا کیست؟
«مارسیا تمام صبح را به مرتب کردن کشویی پر از پاکتهای مقوایی و کیسههای پلاستیکی گذراند... مدتها بعد، پس از خاکسپاریِ مارسیا وقتی نورمن وارد خانهی او شد و یکی از کشوها را باز کرد در کمال تعجب دید که پر است از کیسههای پلاستیکی در اندازههای مختلف که همه مرتب تا شده و براساس اندازه و نوع دستهبندی شده بودند. نظم و ترتیبی که در چیدن کیسهها به چشم میخورد کموبیش تحسین برانگیز بود، چیز غیرمنتظرهای بود و در عین حال دقیقاً از آن کارهایی بود که از مارسیا برمیآمد.» // قسمتی از کتاب: همنوایی در پاییز، نوشته: باربارا پیم //
متاسفانه علیرغم علاقهام به «لتی» هر روز بیشتر شبیه به «مارسیا» میشوم. هرروز منزویتر و عجیب و غریبتر :)
کشوی ادویهها خالی شده. یک لیست کامل از ادویههای مورد نیاز تهیه کردم. هجده مورد شدند: ۱) شوید خشک، ۲) نعنا خشک، ۳) برگ آویشن، ۴) ترخون خشک، ۵) گلپر، ۶) رزماری، ۷) تخم گشنیز، ۸) سیاهدانه، ۹) زیره سیاه، ۱۰) زیره سبز، ۱۱) فلفل سیاه، ۱۲) پاپریکا، ۱۳) سماق، ۱۴) پودر سیر، ۱۵) دارچین، ۱۶) میخک، ۱۷) هل، ۱۸) گل سرخ.
برگ آویشن و زیرهی سبز و سیاهِ نکوبیده داشتم. چند ساعتی وقت گذاشتم و پودرشان کردم. برگ آویشن و زیرهی سیاه پانزده دقیقهای سابیده شدند. زیره سبز ولی بیچارهام کرد. پر از آشغال بود و تمیز کردنش خیلی طول کشید که ارزشش را داشت. عطر جالبی به غذا میدهد. تا الان فقط در عدسپلوی کشمشدار از زیرهی سبز استفاده کردهام. محمد بدش نیامده و خودم عاشقش شدهام. به محمد سپردم اگر فلفل سیاه و گل سرخ گران بود، حذفشان کند. هل را هم خودم حذف کردم. میخک هم فقط چند دانه بگیرد تا برای دستشویی خوشبوکننده درست کنیم. فلفل سیاه چرا انقدر گران شده!؟ اگر دانهی نسابیدهاش ارزانتر بود شاید دانهاش را بگیریم. همه اینها در صورتی انجام میشوند که از خواب عصر جمعه بزنیم و به عطاری برویم. وگرنه که باید همه را اینترنتی بخریم و هزینهی پست/پیکِ فروشگاه هم گردنگیرمان میشود. در عوض سبد خرید آنلاین را بهتر میشود مدیریت کرد. اگر ببینیم مبلغ کل زیاد شده میتوانیم مقادیر را کم و یا بعضی اقلام را حذف کنیم و تازه خواب عصر جمعهمان را هم داشته باشیم. خوب است با محمد صحبت کنم ببینم چقدر با اینکه تمام اینها را آنلاین بخریم مخالف است!؟
جاروبرقی رو سوزوندم. متأسفانه! کیسهاش پُر شده بود و متوجهش نشده بودم. و چون سوزوندنش کافی نبود، تصمیم گرفتم خودم تعمیرش کنم!
مراحل اولیهی تعمیرات خوب پیش رفت. باز کردن تمام پینها و پیچها و بیرون ریختن اعضاء و جوارح جارو با موفقیت انجام شد. منتها در ادامه یکسری مشکل کوچیک پیش اومد.
اول اینکه چون قیمت موتور اوریجینال به طرز احمقانهای بالا بود (۵۵ میلیون) مجبور شدم با اتکاء به دانش و تجربهی نداشتهام به جستوجوی موتور مناسب بپردازم. بعد از صرف یک هفته زمان، چند مگاوات انرژی (بابت مشورتهای متعدد با هوش مصنوعی) و سوراخ کردن روان همسر، بالاخره موتور رویاهام رو یافته و خریداری کردم.
ادامه مطلب ...