پناهجوهای ایرانی

ترکیه پیشنهاد ایجاد یک منطقه‌ی حائل مرزی (داخل خاک ایران!) برای اسکان پناهجوهای ایرانی رو داده.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی برسه که عبارت «پناهجوهای ایرانی» رو از رسانه‌ها بشنوم.

چطور کسانی که با استبدادشون ایران رو به این روز رسوندن، از خجالت نمی‌میرند!؟

کجان کسانی که استدلال می‌کردن ایران سوریه نمی‌شه!؟ که می‌گفتن «فقط این آخوندا برن، بعدش دیگه مهم نیست». کجان کسانی که پاسپورت دوم به‌دست جوونای مردم رو فرستادن جلوی گلوله‌ی حکومتِ مستبد و حالا هم دارن برای حمله‌ی اجنبی به خاک ایران لحظه‌شماری می‌کنند!؟

لعنت به تمام مسببین این روز! روزی که برای اولین بار «پناهجوهای ایرانی» تیتر اخبار شدن.

لگوی بزرگسال

دو ماهی بود که از شیرِ آب آشپزخونه به اندازه‌ی اشک چشم آب می‌اومد. اول گذاشتمش پای افت فشارِ آبِ تهران. بعدتر به پمپ آب همسایه نسبتش دادم و در نهایت بهانه‌ای شد برای مصرف مسئولانه‌تر آب و بهش عادت کردم.

دیروز ولی محمد طغیان کرد و گفت باید درستش کنیم.

سَرِ شیرِ آشپزخونه یه تنظیم‌کننده هست که می‌شه روی حالت آب‌پاشی یا جریان معمولی قرارش داد. با این تصور که ایراد از تنظیم‌کننده است، تعویض‌ش کردیم. ایرادِ اصلی البته از علمِ شیر بود :)

امروز حیف‌م اومد تنظیم‌کننده‌ی نیم‌دار رو بندازم دور. دوست داشتم داخلش رو ببینم. محمد بازش کرد. با تعویض یه واشر نو می‌شد، افسوس که در جریان جراحی، یکی از اندام‌های اصلی بیمار از بین رفت :) جالب اینکه یه جنس هفتاد تومنی، نزدیک ۱۵ قطعه داشت. به نظرم هزینه‌ی ساختِ قالب و تولید هر قطعه به علاوه‌ی هزینه‌های آبکاری و مونتاژ احتمالاً بالای ۱۰۰ تومن هست. بیچاره تولیدکننده‌!

فرآیند جراحی و فضولی درباره‌ی تنظیم‌گر شیرِ آب انقدر برام جالب بود که یاد لگو بازی‌های بچگی افتادم. شاید اگر به چالش‌های زندگی بزرگسالی به چشم لگوی بزرگسالان نگاه کنم، دست و پنجه نرم کردن باهاشون جالب‌تر از این هم بشه :)

پی‌نوشت: این روزها مثل عقاب دنبال پیدا کردن یه محصول پلاستیکی سودآورم و از هر ایده‌ای استقبال می‌کنم.